|
سه تا پسرا كه دارن مي رن سر كار تو راه يه دفعه دوچي و همراهان را مي بينن و اويي كه اونو مي بينه داغ دلش تازه مي شه و ياد بويونگ از دست رفته اش مي افته و يه حال جانانه به اون مي ده 

دائي جان و ماماني جلسه مي گيرن و مي گن حالا كه جومونگ رفته ديگه لازم نيست كه رقابتي باشه و بايد تسو به عنوان وليعهد تعيين بشه كه همه موافقن ولي يونگ پو حسابي شاكي مي شه كه اينا چرا منو نمي بينن يعني من ادم نيستم ؟؟؟ 
و دايي را مي كشه بيرون و مي گه اين چرت و پرت ها چيه كي برا خودتون مي گين منم مي خوام به رقابت ادامه بدم و تلاشمو بكنم كه تسو صداشو مي شنوه و مي گه باريكلا داداش كوچولوي ما افرين چشم ما روشن... باشه حالا كه مي خواي رقابت كني يا علي مدد بيا رقابت كنيم ببينيم كي برنده مي شه 
جومونگ پيش رييس يون تابال مي ياد و مي گه من مي خوام بويو را ترك كنم و دنيا را بگردم و دنيا ديده بشم و سوالاتي از پدرش و اون ماجراي نجات گروه يون تابال كه شنيده مي پرسه و اونم كل خاطراتش با هموسو را تعريف مي كنه 
جومونگ به ننه اش نامه مي نويسه كه ننه من دارم مي رم جاي دور مي خوام برم تا داغ دلم يادم بره و براي آينده اماده بشم تا اون روز منتظر من باش و شرمنهد كه براي خدافظي حضورا نيومدم 
تو راه به اون كوهستان كه مي رسن ياد خاطرات گذشته اش با استادش كه حالا مي فهمه باباش بوده و چقدر كوتاه بود عمر اين اشنايي مي افته و به راهشون براي ساختن دنياي جديدشون ادامه مي دن و يه جايي تو دشت به شب كه مي خورن اتراق مي كنن و حرف به حرف ارتش دامول مي شه كه اين هيوپو مي گه باباي منم تو اون ارتش بوده و يه عمو دارم كه هنوز زنده است و مي تونيم ازش از ارتش دامول بپرسيم 
شاه كه دچار عذاب وجدنا شده مرتب از خواب مي پره و ياد جومونگ و گذشته مي افته 
ماماني هم كه بي خوابه پسرش شده 
خب حالا كه جفتشون خوابشون نمي بره بهتره كه شاه بياد و يه مذاكره اي با بانو بكنه و حرف به حرف مي شه ماماني مي گه جومونگ فهميده كه باباش هموسو هستش و ... و شاه ياد حرف هايي كه به اون زده مي افته و مي گه چه خيطي به بار اوردم حالا اون چه فكري راجع به من مي كنه 
يونگ پو كه به ديدن دوچي مي ياد ريخت نا فرمش را كه مي بينه مي گه كي اينطوريت كرده كه اونم مي گه همراهان جومونگ منو زدن و حالا هم همراه جومونگ بويو را ترك كردن 
در دربار وزرا به شاه مي گن كه حالا ديگه جومونگ نيست و دليلي نداره كه رقابت ادامه پيدا كنه و تسو را به عنوان وليعهد معرفي كنيد كه شاه مي گه نظر همتون همينه؟؟ همه مي گن بله عاليجناب بعد شاه مي گه نه من دوس دارم بين دو تا داداش ها رقابت ادامه پيدا كنه 
يونگ پو دو تا از وزرا كه با اون موافق بودن را به خلوت دعوت مي كنه و بهشون رشوه مي ده و مي گه از من حمايت كنين و من وليعهد بشم كلي باهاتون خوبي مي كنم و پست مي دم و ..... يه جورايي داره مي خرتشون 
تسو كرمش دوباره گل مي كنه و مي فرسته دنبال سوسونو ومي گه اگه زنم بشي مي شي ملكه ي بويو مي شي برترين زن بويو پولدارت مي كنم خوشبختت مي كنم عزيز دل من مي شي كاروان تجاريتون رشد مي كنه و.... ولي اگه زنم نشي ...... برو فكراتو بكن و جواب منو بده 
جونوگ و پسرا مي رسن به مزرعه ي عموي هيوپو و بعد از آشنايي هايي كه ميدن و اون مي شناستشون اونا را به خونه مي بره و از گذشته و ارتش دامول و همسو و ... مي گه و حتي نشان بعضي از سربازهاي ارتش دامول از جمله پدر هيوپو كه نگه داشته را بهشون نشون مي ده 

كاهن قلابي و البته جديد بويو داره در عوامل سير مي كنه ببينه دور و بر خورشيد بويو چه خبره كه مي فهمه بد خبراييه 
مي ياد پيش شاه و مي گه عاليجناب الهي دورت بگردم خبراي بدي دارم آب فلان چشمه خون شده فلان شهر ال شده فلان جا بل شده و اينا به خاطر يو مي يوله و يه جورايي قراره برامون اتفاق هاي بدي بيفته كه شاه هم مي گه برين و مردم را به ارامش دعوت كنين 
شاه مي ياد كارگاه اهنگري و از موپال مو درباره ي پيشرفت هاش سوال مي كنه و اونم مي گه هنوز هيچ اتفاق جديدي نيفتاده 
پسرا مي يان نقطه اي كه نزديك مرز هان هستش جايي كه پناهنده گان جوسيون قديم اونجا در وضع فلاكت باري زندگي مي كنن اونا كه فك مي كنن اين 4 نفر مال ارتش هان هستند اونا را دستگير مي كنن و به داخل گروه مي برن 


وقتي كه سر دسته ي اونا نشان هيوپ پو را مي بينه مي گه اينا از كجا اوردي كه اونم مي گه مال بابامه و خلاصه اونا را مي شناسن و مي شينن باهاشون درد دل مي كنن كه ما بعد از هموسو بد بخت شديم و حتي گوم وا هم ما را ول كرد و هر روز دارن هان ها ما را مي كشن و .... 


تسو مي ره هيون تو و با فرماندار ديدن مي كنه و مي گه من حاظرم دخترت را بعد از اينكه وليعهد شدم بگيرم تو هم بايد طبق قولت به ما شمشير فولادي را ياد بدي 
بچه ها كه از اون گروه خداحافظيم ي كنن و به راهشون ادامه مي دن يهويي مي بينن كه ارتش هان داره به سمت اونا مي ياد 
ولي تا مي رن به اونا برسن هان ها همه ي اونا را دستگير مي كنن و عده اي را هم مي كشن و بقيه را به اسارت مي برن 

جومونگ تصميم ميگيره كه اونا را نجات بده و شروع مي كنه به تيذ اندازي ولي اي دل غافل اون تيرها به زمين مي افته چون اونا لباس هاي اهنين پوشيده اند 
ارتش اهنين كه متوجه حضور اونا مي شه به اونا حمله مي كنه و حتي اويي هم كه سعي مي كنه با شمشير با اونا بجنگه شمشيرش مي شكنه 

جومونگ كه اين صحنه را مي بينه وحشت مي كنه و چيزي جز بچه ها فرار كنين به ذهنش نمي رسه 
|