هانا كه فك مي كنه اوپا مي خواد اونو ببوسه از اون دخمه هلش مي ده بيرون و دخترا كه اوپا را مي بينن دوباره مي ريزن دورش و مي گيرن مي برنش بالا

اين دختره كه بد جور مچل اين اوپاي ما شده دختره ي چش سفيد با وقاحت تموم دست اوپا را مي گيره مي ياره تو حياط و مي گه اين دوچرخه منه و خراب شده خواهشا برام تعميرش كن (يه جورايي مي خواد دستش را بزاره تو حنا) 
و مي ياد از هانا خواهش مي كنه كه بدون اوپا بره خونه و امروز اونو بهش قرض بده 
و بعد هم پسره را خام مي كنه و ازش مي خواد كه ببرتش خونشون اون دختره ي بي حيا هم كه پسر مردم را بر زده برا هانا دست تكون مي ده 
هانا داره افسرده و پژمرده مي ره خونه كه دوباره اين پسر سوسوله را مي بينه پسر هم بندالش مي شه (بندال= يه چي تو مايه هاي كنه) و كلي ازش دلجويي مي كنه و حال و احوال آخر سر هم يه گوشي موبايل بهش مي ده و مي گه من بهت زنگ مي زنم وقتي كه خواستيم از اينجا بريم 

داداشي كه هانا را مي بينه از دور خشمش مي گيره و مي ياد گوشي را از هانا مي گيره و پرتش مي كنه رو زمين كه گوشي مي شكنه 

و به هانا مي گه ديگه اونو نبين كه هانا گريه مي كنه و مي گه من تو را دوست ندارم من ريو را دوس دارم و مي خوام باهاش عروسي كنم. اوپا گريه اش مي گيره دلش مي خواد داد بزنه دلش مي خواد مي مرد و اينو نمي شنيد بهش مي گه اول تو منو اسير خودت كردي تو بهم گفتي كه دوستم داري و ... كه هانا مي گه من تو را مثل برادرم دوست دارم ولي نمي تونم عاشقت باشم 

خلاصه هانا كه حسابي از دست اوپا حرصش گرفته مي ياد تو انبار و همه نقاشي هايي كه اوپا از اون كشيده را پاره مي كنه كه اوپا مي رسه و از دستش مي كشه و دوباره گريه اش مي گيره و ازش مي پرسه كه تو ببا من شوخي كردي درسته؟؟ من تو را دوست دارم هانا خواهش مي كنم ... دروغ نگو تو هم دوستم داري ..درسته؟؟؟ 
ولي هاناي بي معرفت همش مي گه من اونو دوست دارم و اصلا براش مهم نيست كه اوپا داره اشك مي ريزه 

مامان هانا زنگ مي زنه و مي گه ما به زودي بر مي گرديم 
اين دختره ي زرتق هم زرت زرت به اين اوپاي ما مي گه دوستت دارم و عاشقتم و ..... 
عمه خانم كه حول ورش داشته برا اينكه مبادا متل از دستش بره سريع مشتري مي ياره تا كار متل را تموم كنه و پول ها را برداره بره 
تو همين گير و دار دختر عمه كلي حرف بار هانا مي كنه كه دعواشون مي شه و كار به كتك كاري مي كشه و عمه هم مي ياد مي افته رو سر هانا 
داداشي سر مي رسه و مي گه ولش كنين و وقتي ميبينه توجه نمي كنن مي افته به جونشون و حالشونو جا مي ياره و هانا را بر مي داره مي ره بيرون 

و از اون عذر خواهي مي كنه كه يه طرفه دوستش داشته و بهش مي گه من تو را فراموش مي كنم به كارت برس برو با هر كي خوشي با همون باش 

امروز قراره بچه ها همه گي برن جشن فارق التحصيلي بگيرن و متاسفانه اوپا نيومده و اين دختره هم كه خيلي دوست داشته اوپا باشه داره غر مي زنه كه چرا اوپا نيومده 
ريو سر مي رسه كه هانا را ببره كه دختر عمه مي رسه و خودش را مي چسبونه به ريو و اونو مي كشه مي بره (تازه معلوم مي شه خيلي از عقده هاي دختر عمه جون بابت اينه كه اون ريو را دوست داره و چون ريو به اون توجه نمي كنه و همش هانا را مي خواد سر هانا تلافي مي كنه) 
اينا هم كه حسابي خوششونه و دارن مي زنن و مي رقصن ... هانا هم رفته يه گوشه نشسته و به اوپا فك مي كنه به خاطراتي كه با اون داشته و نمي دونه اونو دوست داره يا نداره آيا كار درستي كرده يا نكرده؟؟؟ 
آخر شب هم همه دور هم جمع مي شن تا از آرزو هاشون بگن ... يكي يكي هر كي هر چي تو دلشه مي گه 
مثلا اين داره از كسي كه دوستش داره مي گه و اينكه دوست داره با اون ازدواج كنه يعني : اوپا 
هانا هم مي گه : من دوست دارم عاشق بشم 
هانا بد جور تو فكر اوپا رفته و لحظه اي فكر اوپا از سرش نمي ره ياد اون روزي مي افته كه بهش گفته بوده: اگه پاهات سرد بشه قلبت گرم مي شه و كفش هاشو در مي ياره مي ره تو برف ها كه ريو خان سر مي رسه 
اونو بغل مي كنه و مي گه عشقي كه حرفشو مي زدي به من هديه كن ... عاشق من شو .... خواهش مي كنم!! 
و مي خواد اونو ببوسه كه هانا ياد بوسه باران از پشت پنجره مي افته ياد اوپاي خودش و يه لحظه اونو هل مي ده عقب و نمي زاره اونو ببوسه  هانا دوون دوون به سمت راه اهن مي ره و مي بينه اوپا خيلي وقته كه اونجا نشسته و داره از سرما مي لرزه .. در واقع منتظر هانا بوده  همديگه را بغل مي كنن ... اوپا از هانا مي خواد كه حتي اگه عاشقم نمي شي و به من فكر نمي كني لا اقل تنهام نزار 
خبر مي رسه كه پدرو مادر هانا و اوپا تو تصادف كشته شدن و حالا موقع مناسبيه كه عمه خانم با خيال راحت متل را بالا بكشه و بره  اين دختره كچل كرد اين اوپاي ما را... چش سفيد رفته جملات كره اي از تو ديكشنري در اورده و مرتب جملات عاشقانه به خورد اوپا ميده 
و حتي مي بره اونو به پدر و مادرش نشون مي ده و مي گه اين همون اوپاييه كه من دوستش دارم 
اين ريوي عوضي هم دوباره اومده سراغ هانا و مي گه منتظر باش كه همين امروز فردا از اينجا مي ريم 
هانا كه مي دونه اخرين لحظاتش با اوپاست اونو به رستوران مي بره با هم يه شام مفصل مي خورن 
بعد هم با هم مي رن خريد و گردش و كلي با هم صفا مي كنن 

و در آخرين لحظات با اوپا به كنار قبر باباش مي رن همون جايي كه گفتم تو ذهنتون باشه و يه درختي مي خره اوپا كه بنام هانا اونجام مي كاره  هانا گردنبند اوپا را بهش بر مي گردونه و مي گه من دارم از اينجا مي رم منو ببخش كه لايق عشق تو نبودم 
و در كمال نا باوري اوپا را تنها مي زاره و مي ره 
و اوپا فقط عاشقانه به اون نگاه مي كنه و گريه مي كنه 

|