|
بلاخره مراسم فارغ التحصيلي مدرسه هم برگزار مي شه و همه بچه ها حضور دارند تا براي اخرين بار همديگه را ببينند و هر كسي بره سر كار و زندگي خودش

اين ريو كه مثل نخودچي مي مونه هم سر و كله اش پيدا مي شه و اين دختر عمه جان اونو زور زوركي مي شه مي شونه كنارش ولي اون تا هانا را مي بينه با اون خوش و بش مي كنه و اصلا محلي به دختر عمه نمي زاره 
ريو از هانا مي خواد كه براي اون پيانو بزنه و بخونه هانا هم آهنگي غمگين از عشقي كه به اوپا داره مي زنه و تمام خاطراتش را در قالب شعر مي خونه:
27 00:03:56,280 --> 00:04:02,880 میتونی به یاد بیاری؟ ما ... در اون زمان
28 00:04:02,910 --> 00:04:10,430 همه چیز .... شگفت انگیز بود
29 00:04:10,430 --> 00:04:17,040 اشکها هم به همان اندازه.....لبخندها هم به همان اندازه
30 00:04:17,100 --> 00:04:25,340 (همه چیز مثل یه رویا به نظر میرسه وقتی بهش فکر می کنم)
31 00:04:25,320 --> 00:04:31,430 (در اون زمان به نظر میرسید که ما نمیدونیم)
32 00:04:31,450 --> 00:04:38,190 (روزهای واقعا شگفت انگیزی بود)
33 00:04:38,260 --> 00:04:45,340 به یاد آوردنشون امروز بعد از یه زمان طولانی
34 00:04:45,380 --> 00:04:53,550 (من احساس دورافتادگی خواهم کرد)
35 00:04:54,210 --> 00:05:01,030 (ما دوباره همچین روزی را به خاطر خواهیم آورد)
36 00:05:01,070 --> 00:05:07,950 من آرزو دارم اون روزهای شگفت انگیز پر از تو و من باشه
37 00:05:07,990 --> 00:05:14,970 روزهایی که گرانبها تر و زیباتر از امروز بودند
38 00:05:15,010 --> 00:05:21,360 روزی که ما دوباره همدیگر را ملاقات کنیم
39 00:05:21,500 --> 00:05:25,500 (من آشنا ترین اشکها را برای در آغوش گرفتن تو خواهم ریخت)
40 00:05:25,630 --> 00:05:33,790 (ما قول خواهیم داد تا هرگز همدیگر را فرامموش نکنیم)
41 00:05:33,820 --> 00:05:42,590 ما فقط آرزو داشتیم تا برای همدیگر دعا کنیم

دختر عمه كه خيلي دلش مي خواد يه جوري بند هانا را از ريو جدا كنه دوون دوون مي ياد خونه و به اوپا مي گه تو مگه عاشق هانا نيستي؟؟ هانا هم تو رو دوست داره و چون مي ترسه عاشقت بشه مي خواد تو رو ترك كنه پاشو برو سراغش تا از دستش ندادي 
حالا كه هانا اين شعر را خونده بچه ها ياد اوپا افتادند و دارن به هانا غر مي زنن 
اوپا دوون دوون خودش را به مدرسه مي رسونه و دست هانا را مي گيره كه ببره ولي دوباره هانا جيغ و داد الكي راه مي ندازه و اعصاب شما كه هيچي اعصاب ما را هم به هم مي ريزه  
اوپا كه مي بينه اون خيلي جيغ و داد مي كنه همون جا تو مدرسه مي برتش تو يه كلاسي جايي و بهش التماس مي كنه: هانا التماست مي كنم حتي اگه منو دوست نداري حتي اگه عاشقم نيستي منو ترك نكن 
ولي هانا مي گه من مي خوام به توكيو برم كه اوپا خيلي گريه مي كنه و هانا را بغل مي كنه ولي هانا كه مي خواد از دستش در بره خودش را مي كشه كه مي افته و اوپا هم روش مي خوره زمين  
ريو كه صداي جيغ و داد هانا را مي شنوه مي ياد اين صحنه را مي بينه مي گيره سير اوپا را كتك مي زنه كه بچه ها اونو مي گيرن كه مبادا اوپا را بكشه  
و اوپا تصميم مي گيره و با گريه و اشكي ريزان خطاب به دوستانش اينطوري مي گه: من براي اولين بار تو تمام عمرم عاشق شدم و هانا را عاشقانه دوست دارم و همينه كه داره منو ديوونه مي كنه ولي حالا كه اون اينطوري مي خواد من مي رم من براي هميشه مي رم... و اوپا با چشمي گريان براي هميشه هانا را ترك مي كنه 
هانا يه لحظه به خودش مي ياد مي بينه اي دل غافل اوپا را از دست داد اونم بلاخره اوپا را دوست داشت ولي خاك بر سرش با اين دوست داشتنش (من كه اگه مي گرفتمش همه موهاشو با دستگاه چمن زني مي زدم) حالا راه افتاده ببينه اوپا كجا رفته .. حالا كه ديگه هانا خانم گريه فايده نداره براي كي گريه مي كني؟؟ براي كسي كه همه ي عشقش را به پاي تو ريخت و تو فقط بازيچه قرارش دادي؟؟؟ 
هانا براي هميشه اوپا را از دست داده مي بينه 
مي ياد متل مي بينه كه عجب فيلمي سرش اومده!!!!!!!!!! عمه خانم و دخترش همه مدارك ها را برداشتن و متل را هم فروختن و رفتند. حالا هانا موند و حوضش  
هانا حالا همه چيشو از دست داده پدرش ... مادرش .... برادرش .... عشقش و هيچي نداره مي ياد به ياد اوپا براي اخرين بار بر سر مزار باباييش و با خاطرات اوپا خداحافظي مي كنه 
و اين هم صليب اوپا هستش كه هانا بهش بر گردونده بود .. اونم صليبش را به درخت آويزون كرده و رفته 
حالا يه سال از اون ماجرا مي گذره و هانا در هتل آقاي ريو كار مي كنه و مثل يه آشغال ساعات خارج از كار را هم با ريو مي گذرونه و همراه دوستش به كلاس كره اي مي رن و حالا ديگه كره اي شون خيلي خوب شده و تو هتل به مسافران كره اي سرويس مي دن  
رييس مستخدمين هتل كليد يه اتاق را مي ده به هانا و مي گه تو اين اتاق يه مايه دار كره اي هست كه شما بايد بري و در طول اقامت ايشون بهش سرويس بدي. هانا مي ياد مي بينه اوووووووووووووو كمد پره لباس هاي آنچناني و البته همه مشكي و يه يادداشت رو ميزه كه لباس هاي زير منو بيار تو حموم   
بعد از كار كه مي ياد خونه مي بينه اونايي كه از مادرش طلب دارن اونو پيدا كردن و مي يان زندگيشو زير و رو مي كنن و مي گن بگو مادرت كجاست كه اونم گريه اش مي گيره و مي گه منم دوست دارم بدونم ان كجاست و حالا هانا بي خانمان شده 
هانا گروهي را برده كه توكيو را بهشون نشون بده كه يه لحظه كسي را مي بينه كه احساس مي كنه اوپاي خودشه و دوون دوون به دنبال اون مي دوه 
ولي هر چي تلاش مي كنه نمي تونه به اون برسه  
هانا كه نتونسته اون فرد را پيدا كنه خسته به هتل بر مي گرده و مي بينه كه توي كمدش يه جفت كفش گرون قيمت و يه مش هديه است  
هانا حالا خيلي پشيمونه كه چرا اوپا را از دست داد و به ياد حرف هاي اوپا كه مي گفت وقتي پاهات سر باشه قلبت گرم مي شه پا برهنه مي ياد زير برف مي ايسته 
و يواشكي هتل دار و رييس مستخدم ها وسايلش را به هتل مي ياره و تو انبار مي زاره 
اون آقاي مرموز دوباره هانا را احضار مي كنه و ازش مي پرسه كه بهترين غذاي هتل چيه؟ و بهش مي گه به اشپزخونه برو و از بهترين غذاهاي هتل برام بيار 
از آشپزخونه زنگ مي زنه كه غذا حاضره ولي اون اقا مي گه من رفتم بيرون كار دارم تو برو به جاي من اون غذاها را بخور 
هانا به اتاق كه مي ياد روي پيانو يه دفتر نقاشي پيدا مي كنه!!! 
با اون آقاي مرموز تماس مي گيره كه اون مي گه شما اتاق را مرتب كن من به زودي به هتل مي يام 
هانا اينقدر منتظر مي مونه كه خوابش مي بره 
اون آقا سر مي رسه ... ولي چرا همچين آقاي شيك پوشي جوراب نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مي شينه و مات به هانا نگاه مي كنه 
اون آقاي مرموز كسي نيست مگر: 
|