|
اوپا كه نمي تونه هانا را تنها بزاره مي ياد و اونو مي بينه و بعد هم مي برتش يه رستوران و با هم يه غذاي مفصل مي خورن و هانا شروع مي كنه به درد دل كردن كه چي شد و چي بود و... اوپا هم سراغ مادرشو مي گيره كه هانا مي گه منم ازشون خبري ندارم و با تعريف خاطرات مي زنه زير گريه اوپا كه نمي خواد اشكش را هانا ببينه دفترش را در مي ياره مي گيره جلو صورتش و مي گه به من نگاه كن و گريه نكن كه مي خوام عكستو بكشم .. اقا هيچي ديگه بعدش هم اوپا مي گه خب برو خونه منم ديگه بايد برم كه انگاري دنيا خراب مي شه رو سر هانا .... اوپا من كجا برم؟؟؟ من تازه تو را پيدا كردم و.... كه اوپا اونو ول مي كنه و مي ره. من حس مي كنم اوپا از اينكه اومد هانا را ديد دلش تاب نيورده ولي از اينكه ولش كرد رفت خواسته اونو به خاطر اون خاطره ي بد تنبيه كنه





هانا كه براي ساعاتي با اوپاي گمشده اش بود حالا دوباره اونو از دست داده و گريه امونش نمي ده 
فرداي اون روز به افتخار ترفيع رتبه ي اوپا براش در هتلي كه هانا اينا هستند جشني برگزار مي كنن (البته از طرف همون گروهي كه توش كار مي كنه) دوست هانا هم كه اوپا را مي بينه خشكش مي زنه و مدام فرياد مي زنه اوپا يوسون ولي اون محلش نمي زاره 

مي دوه مي ياد پيش هانا مي گه هانا جون اوپا را ديدم خودشه خود خودشه اون اومده هتل ما 
هانا هم مي دوه دنبالش و سر و صدا راه مي ندازه كه اوپا هم كه نمي خواد سه كاري بشه دست اونو مي گيره و مي بره يه گوشه و مي گه ديگه سراغم نيا .... برو ولي هانا مگه ول كنه مثل كنه دست اوپا را مي چسبه و گريه و عجز و لابه كه منو ول نكن و دس مي كنه جيب اوپا و موبايلش را بر مي داره مي گه من منتظر تماست هستم بايد يه چيزي بهت بگم ... اوپا اول مي ياد گوشي را از دستش بكشه ولي باز هم دلش مي سوزه و مي زاره كه موبايل را ببره ( امون از دل پاك و رحم اين پسرا كه كار دستمون مي ده) 

رييس اون گروه كه معلوم مي شه يه گروه قاچاقچي و تبه كار هستند (از مدل مسعود شصت چي اينا) دست اوپا را بالا مي بره و اونو به رتبه ي بالاترش ترفيع مي ده و كلي تعريفشو مي كنه 
ايشون هم كه ريو جون هستند مي ياد و به اوپا مي گه يون سو كه اول اوپا جواب نمي ده چند بار صداش مي كنه بعدش اوپا مي گه من يوكي هستم(يوكي اسميه كه تو اون گروه برا خودش انتخاب كرده)ريو هم مي گه مهم نيست به خودت چي مي گي دوباره جلو راه هانا سبز شدي كار دستت مي دم ها!!!! كه اوپا هم ميگه مي خواي با هم مبارزه كنيم؟؟؟ و مي رن تو سالن ديگه اي و با هم جودو مي كنن كه ريو اوپا را مي زنه زمين و اوپا كه انگار از قصد اين كارو كرده مي گه من زمين خوردم و تو قانون جودو هر كي زمين بخوره باخته ... من به تو باختم و مي ره 

دختر عمه زا كه با ديدن قدرت و شهرت و ثروت اوپاي ما دلش قيلي ويلي ميره مي ياد تا با اون حيله هاي كثيف زنونه اش اوپا را مال خود كنه...خلاصه مي ياد مي گه كه من از اول دوستت داشتم و عاشقت بودم و به اوپا مي گه كه مادر پدر هانا مردن و اون نمي دونه و اگه بدونه خيلي تو روحيه اش مي خوره 

اوپا بهش مي گه به هانا نگو و بزار از اون كاباره ي تو بره كه دختر عمه زا مي گه تو بايد منو دوست داشته باشي همون طوري كه هانا را دوست داري و ديگه به اون كاري نداشته باشي اين تنها راهيه كه من مي زارم وان بره و الا با دستهاي خودم لهش مي كنم 




كه در همين حين هانا مي رسه ... اوپا كه ميدونه اين دختر عمه زا خيلي كثافته وقتي هانا را مي بينه خودش را مي زنه به اون راه و به لب و لوچه ي دختر عمه زا ور مي ره و بهش تو اون حالت مي گه كه من قبول مي كنم حرفتو پس كاري به اون نداشته باش و يه فيلم جلوي هانا بازي مي كنه و بدون توجه به هانا ول مي كنه مي ره 


هانا كه دوباره دلش مي شكنه به دنبال ماشين اوپا دوون دوون گريه مي كنه و مي ره و خاطرات گذشته را براش يادآوري مي كنه كه دل اوپا رحم بياد.... يادته اولين بار براي من خنديدي؟ يادته روز تولدت رفتيم غذا خورديم؟ يادته چقدر دوستم داشتي ؟؟ يادته؟؟؟ يادته؟؟ يادته؟؟ ولي اون ول مي كنه مي ره 

ايشون هم كه دلشون از ديدن اين صحنه شكر مي شه 
هانا داره گريه كنان مي ره هتلشون كه يه اس ام اس از طرف اوپا مي ياد: 
اوپا كه مي خواد سنگ تموم بزاره به مامورهاش دستور مي ده كه اتاقش در هتل را تبديل كنن به زيباترين اتاق دنيا 
هانا طبق معمول مي ياد اتاق اون مهمون مرموز را تميز كنه كه ... 
اون آقاهه كه دوست اوپا هست نمي زاره اون بياد بيرون و بهش مي گه خودم تميز مي كنم ... هانا هم شك مي كنه كه آيا تو اتاق چه خبره كه نمي زاره اون به اتاق وارد بشه ... و از هانا مي پرسه كه چه گلي دوست داري؟؟ اون مي گه شكوفه ي رز و برا اينكه هانا را دس به سر كنه مي گه برو برا من يه كت بخر 

دوست هانا كه ميدونه هانا لباس مناسب برا ديدن اوپا نداره لباس پيرزني كه تو يكي از اتاق ها هستش را مي ياره مي ده به اون و مي گه درسته كه مال سن بالاهاست ولي چاره اي نيست از هيچي بهتره 
وقتي مي خواد بره رييس مستخدمين بهش گير مي ده ولي دوست هانا اونو سرگرم مي كنه و هانا فرار مي كنه 
مي ره سر قرار مي شينه كه ييهويي اوپا از پشت اونو بغل مي كنه و با هم مي رن كلي مي گردن 

دختر عمه ي زا هم كه داره مي ره خونه اون دو تا را دست تو دست مي بينه!!!!  
اوپا مي ره برا هانا لباس بخره كه اون لباس مسخره را در بياره كه موقع پروف صليبش را مي بينه!!!! هانا مي گه رفته بودم خونمون چند وقت پيش كه اينو رو درختي كه برام كاشتي ديدم و فك كردم اينطوري تو با مني من برش داشتم 

و بلاخره پاهاي سرد اوپا را يكي براش مي پوشونه  هانا يادش مي ياد كه اون مهمون مرموز بهش گفته كه براش كت بخره با اوپا مي رن يه كت پسند مي كنن و با هم به هتل مي رن هانا به اوپا مي گه اينجا مي موني هيچ جا هم نمي ري تا من بيام.. دو سه بار مي ره و بر مي گرده مي گه جايي نمي ري ها 
كه تو لابي هتل اون مهمون را ميبينه هانا كتي كه خريده را به اون مي ده اونم به هانا مي گه بيا بريم اتاق من  و مي برتش تو اتاق و مي گه تو برو تو من الان مي يام و در را مي بنده اول هانا مي ترسه كه اون چي كار مي خواد بكنه  ولي تا تو اتاق را نگاه مي كنه برق 6 فاز از كله اش مي پره  زيباترين اتاق دنيا با يه عالمه شكوفه ي رز

و اين اوپاست كه داره همون سوت هميشه گيشو مي زنه  هاناي عزيزم تولدت مبارك .... واونو بغل مي كنه 
 و لباني كه زعشق صورتم را بوسيد و لباني به شكرخندي گل صورت سرد مرا گرم كن اي ماه بلند صورتم را تو ببوس صورتي را كه پر از اشك به ياد لب توست   و تو را مي بوسم اشك هايت جاري اشك هاي تو مرا مي خوانند و تو را مي بويم بوي تو بوي خوش لحظه ي بوسيدن ماست و تو را مي بوسم......

خدمتگذار شما - سپهر
|