اوپا مي ره پيش رييس و مي گه كه من مي خوام برم خودم را معرفي كنم كه رييس كلي ازش شاكي مي شه و هر كاري مي كنه كه اون خودش را معرفي نكنه تو كله ي اوپا نمي ره كه نمي ره ( من امروز فهميدم بازيگر نقش رييس همون پدر بزرگ جي هو در پسران برتر از گله)

دختر عمه زا مي ياد هتل ريو و از اون سراغ هانا را مي گيره كه اون مي گه امروز سر كار نيومده و اونم مي خواد بازار گرمي كنه مي گي پس خبر نداري؟؟؟ اون با اوپا زندگي مي كنه و ... كه ريو هم مي گه به تو ربطي نداره و اونو از هتل مي ندازه بيرون 
مي خواد از در بياد بيرون كه اوپا را در ماشين مي بينه و خوشحال مي شه كه داد مي زنه يوكي 
اين يارو خلاف كاره كه شنيده اوپا مي خواد بره خودشو معرفي كنه در به در دنبال اوپا مي گرده كه اونو سر به نيست كنه و وقتي مي بينه اين خانومه يوكي را صدا مي كنه متوجه حضور اون مي شه و دنبالش راه مي افتن 
ولي اوپا هر جوري شده فرار مي كنه و بعد از كلي تعقيب و گريز خودشو به خونه مي رسونه مي بينه كه هانا از بس منتظر مونده جلوي خونه خوابش برده 
هانا تا اوپا را مي بينه خودش را مي ندازه تو بغل اون و اول حسابي طبق معمول گريه هاشو مي كنه و مي گه دوستت دارم و .... بعدش هم مي گه تو هم بگو كه منو دوست داري منو تنها نمي زاري و .... 
اوپا به هانا مي گه كه من لايق عشق تو نيستم كه هانا هم بهش مي گه هيچي نگو و جلوي دهنش را مي گيره كه ادامه نده و اونو مي بوسه و با هم به داخل خونه مي رن 
اوپا شب توي تخت داره براي هانا از قديم تر ها مي گه از روز اولي كه اونو ديد و اولين چيزي كه به اوپا گفت اين بوده كه دوستت دارم و اينكه هانا كاري كرد كه اون به زندگي اميدوار بشه و .... 
هانا و دوستاش قراره كه به محل قديميشون برن و در مدرسه اي كه درس مي خوندن خطرات را تازه كنن كه اين دوستش داره مي گه اگه اوپا را نياري حالتو مي گيرم و... 
ريو هم مي ياد پيش هانا و براش هديه ميي ياره ولي هانا قبول نمي كنه ولي اون زوركي هديه بهش مي ده و مي گه دلم نمي خواد اشك هاتو ببينم پس گريه نكن و هميشه شاد باش 

و اما اوپا داره با دوست و يار هميشگيش خدافظي مي كنه كه بره اداره پليس داهر مي گه امشب آخرين شبيه كه با هم هستيم و ديگه از هم جدا مي شيم نمي دونم كي برگردم ولي تو منو حلال كن 
هانا هم رفته خريد كه موبايلش زنگ مي زنه 
اوپاست مي گه امشب برام يه هديه بخر و بيا خونه ، هديه ات هم حتما جوراب باشه!! 
هانا مي ياد مي بينه چه خبره ... اوپا كولاك كرده مي گه خبريه؟؟؟ مي گه امشب آخرين شبيه كه با هم هستيم كه دوباره دل هانا مي لرزه ولي اوپا زود مجلس را دگرگون مي كنه و مي ندازه رو شوخي كه هانا ناراحت نشه 
صبح هم قبل از اينكه اون بيدار بشه اونو مي بوسه و مي ره 
همه نوچه هاش به اون احترام مي زارن و مراسم خدافظي هم برگزار مي شه 
اينا هم كه قرار بوده به شهرشون برگردن در راه آهن منتظر هستند كه اوپا به قولش عمل كنه و بياد كه با اونا باشه ولي هر چي صب مي كنن اون نمي ياد 
اوپا به هانا زنگ مي زنه كه منتظر من نباش و تو برو من اگه شد خودمو مي رسونم 
هانا كه مي بينه اوپا از بالاي راه پله ها داره با اون حرف مي زنه گردنبدش را از پنجره براي اوپا پرت مي كنه بيرون 

دختر عمه هم مي ياد سراغ اوپا و بهش مي گه تسليم نشو اونا تو رو مي كشن بيا با هم بريم كره و اونجا زندگي كنيم ولي اون قبول دار نمي شه كه نمي شه و سوار ماشينش مي شه كه بره اداره پليس 
يه دفعه وسط خيابون يه بچه مي ياد جلوي ماشينش و هر چي بوق مي زنه نمي ره كنار بلاخره مجبور مي شه از ماشين پياده بشه كه اونو ببره كنار 

كه نگو اين تله ي اون خلاف كاره بوده كه اوپا را بكشه و يه چاقو نثار اوپا مي كنه  
در همين حين دختر عمه مي رسهو با سرعت زياد مي زنه به اون يارو كه به اوپا چاقو زده و اونو مي كشه 

اوپا كه براي شواهد و ... به اون مرد نياز داشته وقتي ميبينه اون كشته شد دو دستي مي زنه تو سرش و از اون خواهش مي كنه كه نميره .. خواهش مي كنم من به هانا قول دادم كه برگردم پييشش بمونم اگه تو بميري من هم خواهم مرد ولي اون مرده و فايده اي نداره 
 و حالا سر دختر عمه داد مي زنه كه چرا كشتي اونو باز مي گه بيا بريم كره و اونجا با هم زندگي كنيم ولي اوپا قبول نمي كنه و البته در اثر چاقو حالش زياد خوب نيست

هانا مي رسه شهرشون و به اوپا زنگ مي زنه ولي اون گوشي را جواب نمي ده  اخبار داره اعلام مي كنه كه اون يارو كشته شده و پليس به اوپا مظنونه  دختر عمه هم اوپا را مي بره يه هتل تا درمونش كنه و حالش بهتر بشه 
اوپا كمي كه حالش بهتر مي شه سريع به قولي كه داده عمل مي كنه و مي ره پيش هانا  و قرار مي شه كه با ريو مبارزه كنه و هر كي پيروز شد يه درخواست از اون يكي بكنه  ريو اوپا را خاك مي كنه ولي اوپا به اون مي گه خواهش مي كنم بباز و وقتي مي فهمه كه درخواست اون چيه از اوپا شكست مي خوره

اوپا هم به عنوان درخواستش از اون مي خواد كه با هانا ازدواج كنه و به اون دو تا احترام مي زاره و هانا را به اون مي سپره و مي ره  از در كه مي ياد بيرون دختر عمه را مي بينه كه منتظرشه  مي ياد پيش اون و الكي باهاش ماچ مالي مي كنه كه مثلا هانا كامل از اون قطع اميد كنه و دل به ريو ببنده 
و با دختر عمه سوار ماشين مي شه كه بره و هانا هم دنبال ماشين دوون دوون اوپا اوپا مي كنه 
چه بر سر اوپا مي ياد؟ هانا چي كار مي كنه؟ قسمت آخر را هم با ما همراه باشيد.
|