|
مردم دور جانگ و دكتر رو ميگيرن تا شايد از اين طريق مانع كشته شدن اونها بشن اما جانگ كه مي ترسه شاه دستور كشتار مردم رو صادر كنه از اونها مي خواد كه بازار رو ترك كنن

جانگ و دكتر رو ميارن قصر. بويوسن هم كه با شنيدن اتفاقات بازار و اينكه مردم با تمام وجود از دكتر و جانگ رو پيروي مي كنن ؛ عصباني شده به سمت جانگ و دكتر تير اندازي مي كنه.
دكتر هم خودش رو سپر جانگ مي كنه تا مبادا جانگ صدمه ببينه اما نمي دونه كه شاه قصد كشتن اونها رو نداره و فقط داره حرص دلش رو خالي مي كنه

بعد هم كه برمي گردن داخل اتاق ، شاه حسابي ژنرال رو دعوا مي كنه كه چرا در مورد شايعات چيزي به من نگفتي و بعد همه رو از اتاق بيرون مي كنه و دستور ميده تا زماني كه تصميم نگرفته هيچ كسي مزاحمش نشه

اما از اون جهت كه پرنس قلابي آرامش نداره و نگران جون جانگ و دكتر يه شعر در مورد اونها مي سازه و بين مردم پخش مي كنه و در نهايت به گوش شاه ميرسه و حسابي اون رو به وحشت مي ندازه.
متن شعر اينه :
شاه ويدوك ، پرنس آجا رو داشته
پرنس آجا ، پرنس موكانگ رو داشته
پرنس موكانگ ، جانگ رو داشته
اما جانگ چه كسي رو داره ؟
تو اينجايي ، من اينجام ، ما همه اينجاييم


ژنرال كه مي فهمه خبر پخش شدن اين شعر به گوش شاه رسيده و شاه به خاطر ترس از مردم داره از كشتن اونها منصرف ميشه مياد جلوي اتاق شاه زانو ميزنه و ازش مي خواد قوي باشه و كاري رو كه شروع كرده تموم كنه اما بويوسن فقط سرش داد ميزنه

شب كه ميشه با يه شمشير مياد سراغ جانگ و بهش ميگه من خيلي دلم مي خواد تو رو بكشم اما دوست دارم يه شاه خوب باشم تا توي تاريخ از من خوب بگن و خلاصه يه بهانه دستم بده كه آزادت كنم

جانگ هم بهش ميگه براي اينكه مجبور به كشتن مردم نشي بايد كاري كرد كه مردم از دور من پراكنده بشن و چاره اي نيست جز اينكه من به تو خدمت كنم و اونها تصور كنن من بهشون خيانت كردم. اين طوري اونها از دور من پراكنده ميشن و من هم با سركوب كردن دزدها وفاداريم رو ثابت مي كنم

وقتي كار به اينجا ميرسه ژنرال خودش رو مي ندازه وسط و ميگه كه جانگ فقط مي خواد از اين موقعيت استفاده كنه و جون خودش رو نجات بده . براي همين بويوسن به جانگ ميگه : من دكتر رو تبعيد مي كنم و زماني كه صداقت تو روشن شد برش مي گردونم اما اگر اشتباهي بكني اون توي تبعيد مي ميره

فردا صبح طي يك مراسم ، جانگ به عنوان يه فرمانده منسوب ميشه و به عنوان اولين فرمان ، مأمور ميشه تا دكتر رو تبعيد كنه . مردم هم كه مي فهمن جانگ خيانت كرده اون رو با سنگ و گل ميزنن

خانم موجين كه خبردار ميشه مياد پيش جانگ و بهش ميگه : دكتر هميشه جونش رو به خاطر تو به خطر انداخته و آسايش نداشته اما حالا تو نه تنها قدردان نبودي كه حالا هم بهش خيانت كردي. تو واقعا كي هستي ؟
جانگ مياد جوابش رو بده كه سربازها از راه ميرسن و جانگ نمي تونه چيزي بگه

جانگ تمام دزدها و راهزن ها رو يكي پس از ديگري شكست ميده و اونها رو دستگير مي كنه و با خبر موفقيت مياد پيش شاه . اما شاه به جاي تقدير بهش ميگه حالا بايد بري سراغ اون گروهي كه ادعا مي كنن گروه پرنس موكانگ هستن و اونها رو هم نابودي كني و الا دكتر رو مي كشم


از طرف ديگه وقتي خبر خيانت جانگ به پرنس قلابي ميرسه بالافاصله جاشون رو عوض مي كنن تا جانگ نتونه اونها رو پيدا كنه

جانگ رئيس سابق گارد سلطنتي رو مي فرسته اونجا اما وقتي رئيس سابق ميره مي بينه هيچ خبري ازشون نيست . براي همين خود جانگ مجبور ميشه بره سراغ يكي از دوست هاي پرنس قلابي تا سراغ دوستش رو از اون بگيره اما اون جواب جانگ رو نمي ده تا مبادا اتفاقي كه براي دكتر افتاد براي دوست اون هم بيفته . جانگ هم كه مي بينه ديگه فايده نداره بهش ميگه برو پيش دوستت و بهش بگو من به آچاك ميرم حتما به ديدن من بياد باهاش كار دارم

شب كه جانگ و سربازها به آچاك ميرسن گروه پرنس قلابي هم به اونجا حمله مي كنن و چون جانگ خواب بوده غافل گير ميشه

در قسمت بعد چه اتفاق هايي ميفته ؟؟؟
جانگ چه طور از دست پرنس قلابي نجات پيدا مي كنه ؟
اون چه نقشه اي براي شكست بويوسن داره ؟
و حالا كه همه مردم به چشم يه خائن بهش نگاه مي كنن چه طور مي تونه دوباره اعتماد اونها رو به دست بياره ؟
در قسمت آينده چه سرنوشتي در انتظار باقي اعضاي هانلوجي هست ؟

با ما همراه باشيد.
|