|
تا اونجا بودیم که جا کیونگ جونپیو رو از پشت بغل
کرده بود و جاندی هم با دیدن این صحنه خشکش زد وبعد فرارو بر قرار ترجیح داد
جونپیوهم به زور خودشو از حصار دستای جاکیونگ خلاص
میکنه و بهش میگه اون کسی که قراره عشق تو بشه من نیستم.من کی دیگه ای رو دوست
دارم…
جاکیونگ هم که اصلا دلش نمیخواسته این حرفا رو بشنوه
دستاشو نیذاره رو گوشش و در میره!    
جاندی هم که بعد از دیدن اون صحنه ناراحته نشسته و
با خودش فکر میکنه که جیهو سر میرسه و ناراحتیشومیبینه و اونو با خودش میبره
با هم نشستن
ولی جاندی انقدر ناراحته همش داره ناخوناشو میجوئه.جیهو هم برای آروم کردنش براش
گیتار میزنه و جاندی هم بلاخره خوابش میبره…   جا
کیونگ هم داره تک و تنها واسه خودش بستنی میخوره و به حلقه هایی که برای خودش و
جونپیو خریده واول اسم خودشو جونپیو رو روش حک کرده نگاه میکنه واونا رو با
گردنبند جاندی مقایسه میکنه …
ووبین حسابی عصبانی وناراحته و به ایجانگ میگه که من
همیشه از شما دوستانم پایین تر بودم واز اینکه پسر رئیس گروه مافیایی باشم از
شماها خجالت میکشم و شماها ازمن خیلی بهترین…
ای جانگ هم
که این خزعبلات ووبین رو میشنوه عصبانی میشه و یقه شو میچسبه و بهش میگه که ما همه
با هم دوست هستیم.دیگه حق نداری همچین حرفایی بزنی…
 
ای جانگ که خیلی اعصابش از دست حرفای ووبین خورده رفته
به یه کافه وانقدر نوشیده که حسابی مست کرده و داره تلو تلومیخوره که میفته رو پای
یه دختر و میبوسش!
پسری که همراه دختره بوده حسابی قاطی میکنه وای
جانگو میگیره زیر مشتو لگد وپاشومیذاره رودستای جانگ و دستشو له میکنه…
همین موقع ووبین با آدماش سر میرسن وایجانگ رو ازدست
اون یارو نجات میدن و یه کتک مفصل هم بهش میزنن
   جاکیونگ
تک و تنها داره صبحانه میخوره که جیهو وجاندی سر میرسن وازش میپرسن پس جونپیو
کو؟جاکیونگ هممیگه اون آخر شب برگشت.منم الان میخوام برم.چون هرجا اون باشه منم
میرم.و اون دوتا رو ترک میکنه… 
جیهو و جاندی هم که تنها میشن طبق معمول میرن گردش و
تفریح
اینجا هم یه جاییه که مردم دعاهاشونو رو تخته سنگا
مینویسن…
موقعی که دارن از اونجا میرن یهمرد روحانی به جیهو
میگه که این دختری که همراه توئه یه آدم خیلی خوبه.قدرشو بدون.اون میتونه برات
خانواده درست کنه…    
جاندی
که برمیگرده خونه میبینه که همه ی وسایل خونه رو بسته بندی کردن.میپرسه اینجاچه
خبره؟باباش میگه که من که از کار بیکار شدم.من و مامانت برای پول در آوردن به بندر
میریم واونجا میمونیم اما توو برادرت برای اینکه به درستون برسین باید همین جا
بمونین .. 
جونپیو صبح که ازخواب بیدار میشه میبینه که جاکیونگ اومده
خونه اش و براش صبحانه درست کرده
خلاصه سرش غر میزنه که تو اینجا چی کار میکنی آخه؟
جاکیونگ هم اصلا به حرفاش توجهی نمیکنه و اونو
میکشونه میبره براش غذا میکشه.جونپیو هم فقط نگاش میکنه…
    جاندی
هم داره به کمک کایول سعی میکنه که برای خودش و برادرش یه خونه پیدا کنه.بلاخره
توسط یکی از بیماران مطب پدر بزرگ موفق میشه یه خونه پیداکنه. 
جاکیونگ به زور جونپیو رو میبره و اون حلقه هایی رو
که خریده نشونش میده
جونپیو هم قاطی میکنه از دست جاکیونگ وبلند میشه میره
ای جانگ هم به خاطر قضیه دوست دختر قدیمیش و هم به
خاطر دستش حسابی ناراحته و داره به خاطراتی که با دوست دخترش داشته فکر میکنه..همین
موقع جونپیو میاد سراغ ای جانگ وازش میپرسه دستت چطوره؟و میگه اون حرفی که تو
ماکائو به من زدی چی بود؟(اونکه ای جانگ گفته بودبه خاطر تو جاندی دیگه نمیتونه
شنا کنه)
ای جانگ همبراش تعریف میکنه که به خاطر اون ضربه ای
که به کتف جاندی وارد شده اون دیگه نمیتونه شنا کنه.منو تو فقط بلدیم زنایی رو که
دوست داریم زجر بدیم.
     جونپیو
هم که میفهمه ماجرا چی بوده حسابی قاطی میکنه و میره کنار استخری که جاندی توش شنا
میکرده و یاد اون اتفاق شوم میفته و خیلی ناراحته.شب هم که میخوابه اون عروسک هدیه
جاندی رو بغل میکنه و لالا میکنه 
روز بعد جاندی و برادرش مشغول پخش شیر وروزنامه هستن
که یهو جونپیو رو دم خونه شون میبینن!
حسابی تعجب میکنن.جونپیو هممیگه که من این خونه بغلی
شما رو خریدم واز این به بعد با هم همسایه ایم!!
 
کایول سر کلاس سفالگری حواسش پرته وبه درس توجهی
نداره و همش یاد خاطراتش با ای جانگ مییفته.معلمش چون میدونسته کایول عاشقه بهش میگه زودتر این موضوعو به دوست پسرت
بگو.وگرنه دیر میشه و فرصتو از دست میدی.مثل من…
 جونپیو
که حالا همسایه جاندی ایناست میاد خونه جاندی و میبینه یه قابلمه نودل رو گازه
وچون خیلی گشنه بوده به جاندی وداداشش مهلت نمیده وبیشتر نودلا رو دولپی میخوره
 
کایول به حرف استادش گوش کرده ودم خونه ای جانگ
منتظره تابیاد و به عشقش اعتراف کنه
خلاصه ای جانگ میاد و کایول ازش میخواد با هم برن
بیرون
ای جانگ هم که اعصابش از وقایع خورد بوده بهش جواب رد
میده ومیگه من با دخترای خنگ کاری ندارم.لطفا بروبیرون
  فرداصبح
که جاندی بیدارمیشه میبینه جاکیونگ پشت دره.جاکیونگ بهش میگه اومدم تاخونه ی جدیدو
تبریک بگم.وحسابی از خونه خوشش میاد
جاندی داره یه کتاب هنری میخونه که جیهوبهش میگه هنر
هم دوست داری؟جاندی میگه یه تحقیق هنری دارم که باید انجام بدم
جیهو هم میبرش یه نمایشگاه نقاشی وبهش میگه هرچی دوست
داری تحقیق کن 
بعد نمایشگاه جیهو داره چرت میزنه که جاندی یه طرح
از صورتش میکشه ومیده بهش
  جونپیو
داره وسایلشوجمع میکنه که کلا بره تو اون خونه زندگی کنه که یهوجاکیونگ میاد و
نمیذاره بره و خودشو پرت میکنه رو تخت ومیگه من ازاینجا نمیرم 
جونپیو هم حرص میخوره و سعی میکنه یه جوری بلندش کنه
ببرش بیرون که یهو یه همچین اتفاقی میفته…
  
|