یون پیش گونگ بوک میره و با توجه به مشاهدات قضاوت خودشو شروع میکنه و میگه من دیدم که یوم مون با جونگ دال حرف میزد و جونگ دال برای بانو جمی کار میکنه و این مشخص میکنه که یوم مون با بانو جمیه و قصد توطئه بر ضد تو را داره که گونگ بوک میگه پیاده شو با هم بریم فقط با دیدن ملاقات نمی شه گفت اون چه قصدی داره من به یوم مون اعتماد کردم و اعتماد من به اون مثل اعتماد به خودمه. من خودم با یوم مون حرف میزنم و تو لازم نیست جایی چیزی بگی

گونگ بوک پیش یوم مون میره و میگه توی اینجا مشکلی که نداری .من شنیدم که تو در بندر به عنوان باربر کار میکنی . من میخوام یک حجره توی بازار بهت بدم .چون حیفه که تو با این استعداد مثل باربرها کار کنی . یوم مون هم میگهم اگه بهم فرصت بدی ناامیدت نمی کنم .یوم مون به گونگ بوک میگه من باید برم به موجینجو که گونگ بوک به یاد حرفهای یوم مون میوفته .یوم مون میگه ما اگه همینطور توی چانگهی بمونیم از اوضاع پایتخت خبر نداشته باشیم به ضرر ماست . ما که به پایتخت نمی تونیم بریم ولی من به موجینجو میرم و اوضاع پایتخت را از اونجا بررسی می کنم .گونگ بوک هم چیزی نمیگه و به یوم مون میگه باشه . یوم مون از اونجا میره و گونگ بوک کم کم داره به یوم مون شک میکنه


یوم مون به موجینجو میره و بانو جمی میگه تو چطور تونستی گونگ بوک را ببخشی .معلومه که هدفی داری ولی تا وقتی که من از کیم میونگ حمایت میکنم امکان نداره که بتونی لرد کیم را به تخت بنشانی.به زودی کیم میونگ بر تخت میشنه و تو هم قاتل اونی .هر جا بردی اون دنبالت میفرسته تا بابات در بیاره اما من می خوام کمکت کنم . بانو جمی خنجری را به یوم مون میده و میگه این را لرد کیم میونگ فرستاده با این گونگ بوک را بکش .کیم میونگ میخواد به چانگهی حمله کنه . تو برای غلبه بر گونگ بوک به لرد کیم خدمت میکنی ولی راه آسونتری هم هست .اگه گونگ بوک را بکشی هم انتقامت را میگیری هم کیم میونگ میتونه تو را بخشه و من هم کمکت میکنم تا فرماندار چانگهی بشی


ارباب جو به مقرر وارد میشه که میبینه یک پزشک اونجا ترک میکنه و از مترجمه میپرسه اون پزشک اینجا چی کار میکرد مگه چی ریانگ مریضه که مترجمه با اصرار ارباب جو میگه بانو چی ریانگ حامله است و اون نمیخواست کسی چیزی بفهمه که ارباب جو تو چرا زودتر نگفتی این خبر مهمترین خبر در چانگهیه

لرد کیم بهبودی کامل پیدا کرده که گونگ بوک میاید اونجا به لرد کیم میگه چرا شما همش توی پایگاه هستید . چرا بیرون نمیرید و ماهیگیری نمی کنید که لرد کیم میگه من نمی تونم این روزها ماهیگیری کنم در حالی چانگهی به خاطر من در خطره و من از این موضوع احساس گناه میکنم .من باعث شدم که یوم مون و کیم یانگ به چانگهی بیاند . من دارم مسیر زندگی را اشتباه میرم ارباب جو هم میاید اونجا و به گونگ بوک میگه میخوام توی این اوضاع که همش خبر بد میرسه یک خبر خوب بهت بدم (بر عکس خصلت همیشگی)چی ریانگ حامله است و تو داری پدر میشی .لرد کیم هم خوشحال میشه و تبریک میگه جانگهوا هم اول تبریک میگه ولی نگاهش چیز دیگه ای میگه




چی ریانگ مشغول نقاشی که گونگ بوک میاید اونجا و چی ریانگ بهش میگه من علاقمند به نقاشی شدم و یک مدتی میخواهم مسئولیتم را به اربا جو بدم و در مورد نقاشی و هنر مطالعه کنم .گونگ بوک میگه بهتر بود زودتر از خودت می شنیدم و ازت مراقبت میکردم اما من از تو غفلت کردم چرا زودتر به من نگفتی . چی ریانگ میگه من میخواستم توی یک وقت مناسب بهت بگم .گونگ بوک میگه تو چرا اینقدر ادم تو داری هستی و از هیچی شکایت نمیکنی.مگه تو نمیدونی که من چقدر دلم یک بچه میخواست .




جانگهوا هم میره افق نگاری و به تقدیر خودش فکر میکنه که این بچه می تونست مال اون و گونگ بوک باشه و خودش شروع میگه برای بچه گونگ بوک لباس دوختن


سون جونگ با قیافه ای ناراحت میاید پیش پدرش و میگه من خیلی ناراحتم پدرش میگه چرا که سونگ جون میگه گونگ بوک بچه داره شده من برای بانو جانگهوا ناراحتم .اون خودش برای بچه اونها لباس دوخته و معلوم اون الان چه احساس ناراحت کننده ای داره

جانگهوا پیش چی ریانگ میره و لباس را که دوخته به چی ریانگ میده و میگه گفتم که تو گرفتاری من هم این لباس را برای بچه تو دوختم و چی ریانگ هم تشکر میکنه

یوم مون به چانگهی برمیگرده و رییس جانگ قضیه پدر شدن گونگ بوک را به یوم مون میگه و میگه من به کیم یانگ گفتم که برای تجارت به موجینجو رفتی .

یوم مون در مقرر جانگهوا را یک گوشه ناراحت میبینه و تنها اونه که ناراحتی جانگهوا را درک میکنه

یوم مون به حرفهای بانو جمی فکر میکنه و در حالی که دودله خنجر را برمیداره و میره پیش گونگ بوک


گونگ بوک میگه خوب از موجینجو و پایتخت چه خبر که یوم مون میگه کجای بابا که همه توی پایتخت میخواد جون تو و لرد کیم را بگیرند و فکر نکنم تو هم بتونی جلوی جنگ را بگیری . گونگ بوک میگه مهم نیست من که فقط توی پایتخت که دشمن ندارم . کسی که من بیشتر از اون میترسم خودم هستم نه بانو جمی و دشمنانم در پایتخت .من با قرار دادن خودم در لبته تیغ بازی خطرناکی را شروع کردم .من معتقدم که راه و تصمیم درسته و حتی اگه من شکست هم بخورم تا اخر من به تصمیم اعتماد دارم

گونگ بوک میگه حالا بگذریم و یک جواز بهش میده و میگه این یک سند برای خرید ابریشمه .این چیز کمیه ولی من می خوام تو را مسئول تجارت با چین بکنم البته بعد از اینکه تونستی اعتماد مردم چانگهی را بدست بیاری .تو باید کار کنی .الان برو استراحت کن

یوم مون از این محبت گونگ بوک خیلی جا میخوره و یک مدتی همونجا میشنه و بد از کاری که میخواست بکنه خیلی شرمنده میشه و بلند میشه میره پای بساط شرب خمر


رییس جانگ پیش جونگ دال میره و جونگ دال داد راه میندازه و میگه چی شد پس یوم مون نتونست گونگ بوک را بکشه اون دیگه قدرتی نداره که رییس جانگ خنجر بانو جمی را میزاره روی گلوی جونگ دال و میگه این خنجر را برگردون پیش بانو جمی و دیگه هم این طرفها پیدات نشه . و جونگ دال هم خنجر را پیش بانو جمی میبره



ارباب جو مثل همیشه (خرزوخان) خبر میاره که بانو جمی با نفوذ خودش در دولت چین کشتیهای چینی را که به چانگهی میومدند را وادار کرده که به دوکجین برند .اگه تجارت ما با چین قطع بشه کار چانگهی تمامه

یوم مون هم حجره جدیدش را تازه باز کرده که کاپیتان جانگ میاید اونجا و میگه فرمانده جانگ با تو کار داره

گونگ بوک به یوم مون میگه بانو جمی میخواد با قرنطیه کردن اینجا چانگهی را نابود کنه من میخوام به یانگزو برم و جلوی این کار را بگیرم .از تو هم میخوام که با من بیایی



قسمت چهل و ششم : اتحاد

بانو جمی : سرورم وقتشه که از شر شاه (کیم ج یانگ)خلاص بشیم و شما بر تخت بشینید .برای اینکار شما باید حمایت دولت چین (تانگ) را داشته باشید
یوم مون : بانو جمی با چان سان گویی که الان در دربار چین خیلی نفوذ داره ملاقات کرده
گونگ بوک : سرورم من هم قبلاً در ارتش وونینگ فرمانده بودم و حتی سمت فرمانده ارشد هم بهم پیشنهاد شد ولی من با کمال میل استعفا دادم چون نمی خواستم سک دونده چینها باشم .شما الام قدرتمندترین شیلایی در چین هستین چرا به مردم شیلا کمک نمی کنید