|
قسمت ۷:
دکتر یم و یوری به کلیسا میرن تا برای اخرین با ر رو مخ اندریا کارکنن....اونا که خودش رو در معرض از دست دادن عشقش میبینه توی کلیسا دعا میکنه و گریه میکنه که دکتر هم به اون ملحق میشه و دوتایی مثل عروس و مادر شوهر واسه همدیگه تعارف تیکه پاره میکنن...



اندریادر حال جمع کردن وسایلشه و اونا هم که نیست و با خیال راحت وسایلش رو میبنده که چشمش به نامه اونا میفته....

ووجین که اومده رفتن اندریا رو ببینه و خیالش راحت بشه که این یارو رفته ، بهش میگه بزن پس کله ام ، بزن تو گوشم ، ولی اندریا میگه من و تو باز هم با هم دوستیم و من هم اونا رو دوست دارم و اگه اون بخواد برمیگردم یه نامه واسش نوشتم، دیکه تصمیم با خودشه


اندریا میپره به سمت ایتالیا و اونا بیخبر از رفتن ناگهانی اون میاد خونه...

ووجین هم که نمیخواد دست اونا به اون نامه برسه میاد خونشون و هر طوری هست نامه رو که اونا هنوز نخونده قایم میکنه...


اندریا توی نامه نوشته که من یه سال ایتالیا میمونم بعد از اون اگه تو بهم زنگ بزنی برمیگردم وگرنه....
چندسال بعد.....
خواهر ووجین، یوری توی همون دانشگاه ووجین درس میخونه که یکی از پسرهای که قبلا اونو توی کلیسا دیده میبیندش و میشناسدش....پسره با اسکیت به اون میزنه

بابای ووجین هم که دیگه الان یه دائم الخمر خفن شده ، کنار رودخونه ماهی میگیره که یوری بهش اس ام اس میده و میگه تولد ووجینه پاشو بیا خونه!

ولی دکتر که قهر کرده حالا حالا پاشو تو اون خونه نمیذاره

و اینم خود ووجین که بیشتر شبیه به قصابه نه دکتر جراح

بعد از رفتن اندریا ، ووجین و اونا با هم نامزد میکنن و اونا بعد از یه مدت(که رگ جانگهوا میگیردش) میذاره میره و الان هم دوسال از رفتنش میگذره و هیچ کس نمیدونه کجاست...

این بانوی محترمه هم دوست دختر سابق ووجینه که به زور اوردتش خونش و بلانسبت ...
ووجین که شکست عشقی و دوری اونا اذیتش میکنه به همکلاسی سابقش پیشنهاد ازدواج میده.اما سویونگ میگه تو هنوز فکرت پیش اونا هست من چطوری زنت بشم؟

یه روز که ووجین توی راهرو بیمارستان قدم میزنه میبینه که اونا داره کراوات یه نفر رو میبنده و بلد هم نیست

ووجین میزنه تو گوشش و میگه من نمیخوام ریخت تو رو ببینم ، اونا ساعت ها تو اتاقش منتظر میمونه تا اینکه باهم میرن رستوران و غذا میخورن ، وجین میگه فکر کردم رفتی ایتالیا دنبال این یارو...

اونا جواب میده من همه چی رو فراموش کردم.



همون لحظه هم دوست دختر عتیقه اش میرسه و با هزار نا زو قر و غمزه و پشت چشم نازک کردن به اونا میگه دست از سر کچل این دوست پسر من بردار...اونا راهش رو میکشه و میره

و وفتی میره بیمارستان میبینه اونا روی میزش کیک گذاشته به یاد اون سالی که سه تایی جشن گرفتند.

اونا که مرض لا علاج داره ، و فکر میکنه داره میمیره و ازمایش میده ، باز میره کلیسا

همه ما وقتی میخوایم بمیریم یادمون به خدا میفته!

اونجا حسابی کشیش رو میپیچونه و سوالای عجیب میپرسه ...که عشق قوی تره یا مرگ؟ اگه به خاطر عشق کاری کنی پستی گناه از بین میره یا نه؟

و شب هم توی همون پله هایی که قبلا با اندریا مینشست با اون حرف میزنه و میگه من دارم میمیرم اندریا کجایی....مگه میشه من تو رو فراموش کنم

اندریای بخت برگشته هم که نه از ننه شانس اورد نه ازشغلش نه از نامزدش، کم کم داشت پاپ میشد! که گویا تو بیمارستانی که کار میکرده یکی ازدکتر های زن عاشقش میشه و خودکشی میکنه!

این بدبخت هم معلق و پا در هوا میمونه و کشیش ها تصمیم میگیرن مراسم اون به تعویق بیفته
نتایج ازمایش اونا معلوم میشه و بهش میگن حدا کثر 5سال زندگی امکان داره که چون بیماری تو از دوسال پیش شروع شده پس فقط سه سال دیگه زنده ای.

اونا به دیدن دکتر ییم میره و دکتر هم اصلا عین خیالش نیست که اونا دو سال پسرش رو ول کرده و رفته و میگه من به تو افتخار میکنم!!

ووجین وقتی اون دوتا رو با هم میبینه به اونا میگه پاتو از زندگی ما بکش بیرون ، ننم بابامو بدبخت کرده که دایم الخمر شده تو هم خودمو

اینجا هست که دکتر طاقت نمیاره و یه تو گوشی ناب صدا دار به ووجین میزنه
ووجین هم مست و ملنگ میره کافی شاپ از اون چیزها بخوره.....

اندریا هم که تک و تنها تو بلاد کفر! زندگی میکنه میخواد برگرده که روبروی مجسمه مریم مقدس میگه من به چه امیدی برگردم؟


قسمت ۸:
اونا غمگین و افسرده و ناراحت و دپرس و پریشون و دل نگرون و بدبخت تنها نشسته که صدای شعر خوندن ووجین اونو میکشه بیرون توی حیاط کلیسا و با هم اختلاط میکنن

ووجین اعتراف میکنه که بیشتر از این نمیتونه به اونا بی محلی کنه و ازش میخواد اونو دوست داشته باشه

اونا هم به عشق نصفه و نیمه اش به ووجین اعتراف میکنه و ووجین که از این اعتراف یه دفعه ای ذوق زده میشه اونا رو بغل میکنه....


خلاصه زندگی شیرین میشه انقدر که قندک میزنه و این دو تا خوش و خرم این ور برو ، اون ور برو، دشت کوه ، صحرا ، اسانسور همه جا با همن و عشقولانگی در حد شدید


ووجین انقدر از بودن با اونا خوشحاله وکبکش خروس میخونه که تو خونه با خواهرش ، یوری می ایسته به رقص و وقتی مادرش میاد ، ازش میخواد یه روز با اون و اونا برن شام بخورن


مادره میره دنبال باباشون تا اگه بتونه بیاردش خونه،جالبه که دکتر جانگ دره فیلم بچه های اسمان رو مبینه با همون زبون فارسی...

دکتر جانگ میگه به خاطر الکلی بودنم پا نمیذارم بیمارستان

ووجین هم که واسه خودش خوشه و به کسی کار نداره واسه اونا لباس میگیره و یه گردنبند هم بهش میده، اونا هم که ظاهرا دیگه به اندریا کاری نداره، گردنبند اندریا رو باز میکنه و ووجین گردنبند جدید رو گردنش میندازه...

اما از اونجایی که شادی ادم ها خیلی طول نمیکشه سر و کله اندریا مثل جن پیدا میشه و اونا از دیدن اون تو کلیسا شوکه میشه.

اندریا به اونا میگه که اخرین خبری که از تو و وجین شنیدم این بود که نامزد شدین(ووجین این خبر رو داده تا دل اندریا رو بسوزونه)الان اوضاع چطوره ؟ اونا میگه خوبه و از این که ایندوتا تو این مدت با هم در رابطه بودن تعجب میکنه

صبح روز بعد ، همون پسره که با اسکیت توی دانشگاه به یوری زد از ش میخواد توی کنسرت گروه خشی فری ها شرکت کنه



اندریا در سئول خواهر استر رو میبینه که گویا هم چین هم از این مادمازل بدش نمیاد و با هم برمیگردن به کلیسا...

اونا که از روزی که اندریا برگشته حالش خوش نیست ، دعوت ووجین رو واسه غذا خوردن رد میکنه و میگه بعدا باید یه چیزی بهت بگم....وجین که از اومدن اندریا خبر نداره کلی ناز و منتش رومیکشه و میفرستدش خونه...

اونا توی مسیر برگشت ا ندریا اونو میبینه و میخواد باهاش حرف بزنه که مادمازل استر میاد و مزاحم میشه

استر و اندریا واسه بچه ها شعبده بازی میکنن
استر از اونا میخواد یه چیز باارزش بهش بده تا واسش غیب کنه ، اونا هم گردنبند ووجین رو بهش میده ، استر اونو غیب میکنه و در عوضش گردنبند صلیب اندریا رو نشون میده که کادوی اندریا به استر هست

استر گردنبند صلیب رواز اونا میگیره و میگه بدش من این واسه من خیلی خاطره داره....اه از نهاد اونا بالا میاد

اونا هم از ناراحتی به ووجین زنگ میزنه

اونا توی پله های کلیسا با اندریا تنها میشینن و اندریا یاد گذشته ها میکنه و با اونا درد دل رو شروع میکنه

اونا بهش میگه واست متاسفم که نتونستی مراسمت رو به خاطر اون زنه تموم کنی

اندریا میگه همه به من میگن دلم یه مشکلی داره که نمیتونم احساس بفیه رو درک کنم....
یه د فعه هم دنگش میگیره و به اونا میگه تو چرا جواب نامه منو ندادی؟

اونا متعجب و حیرون و اشفته و پریشون و درمونده میگه کدوم نامه؟

همون موقع سرو کله فتنه اصلی ، ووجین پیدا میشه و اندریا و ووجین هم دیگر رو میبینن

ووجین میدونه که هر چی رشته تا الان ، از این لحظه به بعد پنبه است..


قسمت ۹:
حالا که ووجین اندریا رو میبینه ، به زور دعوتش میکنن تو خونه و اونا واسشون قاقا میاره بخورن، اونا پیش ووجین میشینه و اونم واسه اینکه به ا ندریا نشون بده ما همدیگر رو دوست داریم دستشو میگیره



ووجین میگه حالا که کشیش هست دیگه نمیخواد از محضر اقا بیاریم! خودت عقدمون کن ، اندریا میگه من هنوز دوره ام تکمیل نشده که اونا میپرسه وسط و میگه حالا واسه تعیین وقت ازدواج زوده
فردای اون روز اندریا و استر میرن دیدن مریض ها...یکی از ملاقات کننده ها از اندریا میخواد واسه بچه اش دعا کنه ، اینم انقدردست و پا چلفته بازی در میاره که نزدیکه بچه بیفته
اونا میره رستوران پیش ووجین تا باهم غذا بخورن، ووجین که از اومدن اندریا ناراحته اما بروز نمیده به اونا میگه من عصبی ام و تازه مامان و بابام با هم اشتی درست و حسابی کردن تو به خاطر من به اندریا بگو سراغ مامی من نیاد و نگو من بهت گفتم


اونا هم بهش قول میده که نگه و تا اخر با ووجین بمونه، ووجین گردنبند صلیب اونا رو بهش پس میده ،وقتی با هم از رستوران میرن بیرون، اونا میگه فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشی که با اومدن اندریا اینطوری بشی


ووجین هم یه دفعه میکشه میبردش یه جایی توی یه کوچه و بقیه ماجرا....


اونا ازش جدا میشه و گریه میکنه...

یوری هم که به کنسرت رفته و چیزی نمیشنوه وقتی میبینه پسره که دوستش داره یکی از خواننده ها هست و وقتی میخونه بهش اشاره میکنه از حجالت در میره، جالبه که پسره زبان اشاره رو یاد میگیره تا بتونه به یوری بگه تو خوشکلی!

یوری و ووجین و مامی میرن رستوران غذا بخورن و ووجین میگه من و اونا به زودی ازدواج میکنیم

اونا در مراسمی که اندریا درش اجرا میکنه(مراسم مذهبی) شرکت میکنه، اندریا موقع ا جرا صداش میلرزه

مراسم که تموم میشه ، اندریا با جارو خاک انداز میاد تو ، تا کدبانو گری کنه، اونا بهش میگه اولش داشتی میمردی ، و جریان ووجین رو هم میگه ، اندریا میگه من دیگه سراغ مامانی ام نمیرم میدونم این حرف ها رو هم ووجین بهت گفته به من بزنی

یوری و ووجین بعد از شام میرن که اونا رو ببینن
اندریا به اونا میگه تا یه جای راه باهات میام ولی برمیگردم که ووجین منو نبینه!

بر حسب تصادف و شانس ووجین میبیندشون

یوری یه دسته گل به اونا میده و اندریا و اون با هم به زبون اشاره حرف میزنن
ووجین به اندریا میگه اون نمیدونه تو داداش منی ، لو نده
روز بعد....
ووجین از اونا میخواد که بره خونه و بعد از عمل ووجین باهم باشن، اونا میره کلیسا که اونجا ازش میخوان واسه اندریا غذا ببره


اندریا برای کمک به مردم رفته که اونا هم به اون ملحق میشه و با بچه ها بازی میکنه، اونا کمک ها و توجه های اندریا به استر رو میبینه



موقع برگشتن بارون سختی میگیره و یه جا قایم میشن و با هم حرف میزنن

همون موقع هم ووجین میره دنبالش و مجبور میشه پیش استر بمونه تا برگردن

ووجین میپرسه دکتر چون تنها بود یا با کسی ؟ اونم نامردی نمیکنه و میگه دکتر چون و اندریا بیشتر وقت ها با همن!الان هم با هم رفتن

خلاصه استر یه هفت هشت تا فنجون چایی میده به ووجین و سرش رو گرم میکنه تا اوندوتا برسن
ووجین هر چی میشنه و صبر میکنه و به حرف های استر گوش میده اونا نمیان
ووجین گردنبد صلیب رو توی گردن استر میبنه
استر میگه اینو کسی به م ن داده که بهم گفت زنی که دوست داشته و مادرش این گردنبند رو داشتن....
ووجین کفرش در میاد و پا میشه که بره
همون موقع هم اندریا و اونا زیر بارونی اندریا برمیگردن و ووجین وقتی میبندشون قهر میکنه و میره....


وجین به باباش میگه بیا به این اندریا بگو چیکار کردی بلکه از شر این نکبتی که تو زندگیمون هست خلاص بشیم ...

اونا میره خونه ووجین تا مثلا از دلش دربیاره اما ووجین نیست و یوری حسابی تحویلش میگیره و میره که واسش چایی بیاره، اونا فضولی میکنه و نامه ای که اندریا چند سال پیش واسش نوشته بود روی میز ووجین میبینه و بدون خداحافظی میزنه به چاک


میره کلیسا و اندریا رو پیدا میکنه و بهش میگه چرا همون موقع بهم نگفتی؟

الان دیگه تو منو دوست نداری ودیگه هم بهم نگو زمانی منو دوست داشتی چون دیگه دیر شده

اونا گریه میکنه و میره و اندریا در کمال تعجب اشک میریزه...

قسمت ۱۰:
ووجین بعد از قهرش ، میاد خونه و یوری بهش میگه که اونا کلی وقت منتظر تو بوده..ووجین میفهمه که نامه عشق اندریا گم شده و میپره که گندی که زده رو درست کنه

اونا توی مراسم کلیسا شرکت میکنه.از وقتی اندریا برگشته مومن شده!

ووجین به اونا میگه که من نامه رو برداشتم تا بین تو و اندریا فاصله بندازم ، اونا میگه یه مدت بهم وقت بده تا فکر کنم ، ووجین که میفهمه اینا بهونه است در جوابش میگه دنبال بهونه میگردی که بازم بری سراغ اون؟ همون وقت اندریا سر میرسه و میگه بچه تهمت نزن ، من دیگه نه میتونم و نه میخوام رابطه ای که با اوناداشتم تکرار بشه من دیگه یه کشیشم


و حالا دیگه موقع کلاس گذاشتن ووجینه که به اونا میگه ایندفعه تو نمیخواد ناز کنی، این بار من ولت کردم..

اندریا با استر درددل میکنه که چقدر به تعویق افتادن مر اسم نهایی اون واسه کشیش شدن اذیتش میکنه، استر که از حالات اون و اونا خبر داره ، صلیبی که اندریا بهش داده رو پس میده
ووجین قراره برای یه جراحی خیلی مهم و خطرناک به یه شهر دیگه بره تا دستیار یه جراح دیگه باشه، دکتر یییم واسش ارزوی میکنه که عملش با موفقیت باشه ، همون موقع اونا هم سر میرسه وووجین پا میشه که بره ، دکتر میگه دوتاتون بشینین سرجاتون که ابرو و حیثیت منو بردین

ووجین که عصبانی میشه میگه مامی خیلی غصه نخور که دردونه ات اومده، منظورش اندریا ست بعد هم خودش به حالت قهر میذاره میره

موقع برگشتن ، اندریا در حال ورزش کردنه که اونا میگه نمیدونستم کشیش ها هم ورزش میکنن ، اندریا میگه برو سر خونه زندگیت دختر! اونا میگه این که من به تو علاقه دارم گناهه؟ بعدش هم ووجین منو ول کرده..


ووجین که حال خرابی داره به سویونگ ،دوست دوران دانشگاهش میگه بره خونش و بهش میگه تو تنها زنی هستی که تا حالا منو اذیت نکردی


از اندریا هم واسه اون عمل مهم که اتفاقا مریضه دوست اسقفه، دعوت میشه ، اوناتا عکس هارو میبینه میفهمه که این بیماری مثل بیماری خودشه و به اندریا میگه منم باهات میام...


اندریا بهش میگه کی میخوای درست بشی؟ دیکه داری کفرم رو درمیاری، دارم از این رفتارات مایوس میشم واسه چی میخوی دنبال سر من راه بیفتی؟ اونا هم در جواب میگه کی با تو کار داره بابا، من واسه جراحی دارم میام تا تجربه به دست بیارم
خلاصه با هم میرن به یه شهر دیگه که عمل در اونجا هست و اتاق های جدا میگیرن، یه روز اوناعکس های خودشو به اندریا میده و میگه بگو این مریضه حالش چطوره؟

اندریا میگه این بدترین نوع بیماریه که تا الان دیدم ، حال این مریضه خیلی بده

اونا تا اینو میشنوه میگه این مال یکی از بیمارهام هست ، حالا هم بیا من و تو برای اخرین بار بریم بیرون

موقع برگشتشون به بیماریستان ، ووجین اونا رو باهم میبینه و رگ گلوش میزنه بیرون، موقع سخنرانی ووجین همه حواسش به اونا هست

اندریا به ووجین میگه اون همراه من اومده تا عمل رو ببینه فکر بد نکن ، ووجین هم در کمال پررویی میگه من خوشم نمیاد تو کناردستم باشی ریختت رو ببینم
واسه همین اندریا سعی میکنه از اونا دوری کنه، همون شب ووجین میاد اتاق اندریا و به التماس میفته که هر چی گفتم غلط کردم و من بدون تو نمیتونم و برگرد پیشم

و گریه میکنه و اندریا از اتاق بغل صداش رو میشنوه...


عمل با موفقیت تموم میشه و قصاب اندریا و قصاب ووجین کلی تحویل گرفته میشن.دکتر ییم و یوری واسه دیدن ووجین میان که اونجا اندریا رو میبینن، اندریا یه سلام خشک و خالی به مامی میکنه و میره ، اونا میره دنبالش

توی خونه همه بغ کردن و اینجاست که تازه یوری میفهمه اندریا داداششه




اندریا توی همه راه یه کلام حرف هم با اونا نمیزنه و وقتی اونا بهش میگه انکار بیماری روحی ات خوب شده ، یه دفعه امپر اندریا میچسبه و به اونا میگه ما چیکار کنیم که تو دست از سر کچل ما برداری؟ پاتو از زندگی من بکش بیرون




اونا هم فقط گریه میکنه

فردای اون روز اندریا به دایی اش میگه مراسم کشیش شدن منو جلو بندازین

اونا از سر میز پا میشه و تو خیابون میشینه به فکر کردن که وووجین میبیندش ، وقتی اونا بهش میگه اندریا مصممه که کشیش بشه ، میگه بیا با هم ازدواج کنیم

دایی اندریا که میفمه اوضاع از چه قراره و اندریا واسه چی میخواد مراسمش جلو بیفته ، توی کلیسا وقتی تنها هستن به اندریا میگه تو اینکارو داری به خاطر اونامیکنی؟ دوستش داری؟
واندریا جواب میده:اره
 |