|
پرنسس وویونگ وقتی جانگ و سونهوا رو با هم می بینه حرف های دوهام رو باور می کنه و محافظش رو می فرسته تا اونها رو تعقیب کنه

سونهوا و جانگ که با محافظ سلطنتی سابق قرار دارن میرن سرقرار اما هرچی صبر می کن اون نمیاد برای همین از هم جدا میشن و برمی گردن

محافظ سلطنتی توی راه جلوی سونهوا رو می گیره و بهش میگه یه نفر شما رو تعقیب می کرد و باید بیشتر از اینها مراقب باشید

محافظ میاد و گزارش تعقیب بی نتیجه اش رو برای پرنسس تعریف می کنه و اون هم بهش دستور میده که هر طور شده باید بفهمه بین اونها چه خبره

پرنسس جانگ و سونهوا رو صدا می کنه و شروع می کنه در مورد کارها باهاشون صحبت کردن تا واکنش اونها رو بسنجه و در نهایت بار تشکیل ارتش به سونهوا پول میده

اونها هم شاد و خرم دور هم جمع میشن که با این پول می تونن ده هزار سرباز تربیت کنن و چه کارهایی انجام بدن

اما خبر ندارن که جاسوس های پرنسس رفت و آمد اونها ، مقرشون و همه افراد رو شناسایی کردن

بویوسن هم که بیکار نشسته برای اینکه کامل ذهن همه رو تحت تأثیر قرار بده میره پیش شاه و برای عذرخواهی زانو میزنه و به شاه میگه که دیگه باعث نگرانی و ناراحتی شاه نمیشه و ... .

بعد هم میاد سراغ پرنسس و از اون هم عذرخواهی می کنه و بهش میگه : علت رفتار شما این بوده که من رفتارهای نادرستی داشتم و پشت شما رو خالی کرده بودم و دیگه هیچ وقت چنین کاری رو نمی کنم و ...

حتی دکتر موک رو هم صدا می کنه و کلی جلوی دکتر ، از اون و جانگ تعریف می کنه

محافظ پرنسس وقتی خوب ته و توی همه چیز رو در میاره برمی گرده و به پرنسس میگه که اونها خیلی وقته ارتش دارن ، با محافظ سلطنتی ارتباط دارن و ... و از همه عجیب تر شخصی که همه کاپیتان صداش می کنن خدمتکار یکی از شورشی های قدیم هست که همه خانواده اش کشته شدن و حالا هم داره زیر نظر دختر قاتل پدرش کاری می کنه


پرنسس وویونگ که دیگه حسابی گیج شده میاد و ماجرا رو برای مادرش تعریف می کنه و مادرش هم بهش میگه هر چیزی هست زیر سر پرنس چهارمه .

وقتی پرنسس از اتاق مادرش برمی گرده محافظش میاد و بهش خبر میده که جین گوسان یک ساله مرده

وویونگ شبانه میاد پیش سونهوا و بهش میگه می خوام جناب جین رو ببینم و برای تجارت با سو پیش شاه بریم . اما سونهوا در جواب بهش میگه که پدرم دیگه به بیکجا نمیاد و تجارت رو گذاشته کنار . و به این طریق پرنسس مطمئن میشه که سونهوا دختر جناب جین نیست


فردا شب از طرف بویوسن یه نامه به دست سونهوا میرسه که بویوسن طی اون نامه سونهوا رو به خونه اش دعوت کرده . سونهوا با محافظش از خونه خارج میشه و دیگه هیچ خبری از اونها نمیشه

همه دنبال سونهوا میگردن و هر چی بیشتر می گردن کمتر به نتیجه میرسن و دیگه چاره ای جز خبر دادن به جانگ باقی نمی مونه


جانگ و دکتر هم هرجا رو می گردن فایده ای نداره و بعد از چند روز در نهایت نا امیدی دور هم جمع میشن که ئین جین سر میرسه و به جانگ و دکتر میگه که پرنسس می خواد اونها رو ببینه . اونها سریع راه میفتن اما کاپیتان که شک می کنه سریع میره دنبال سربازهاش

وقتی دکتر و جانگ سر قرار میرسن ، پرنسس سونهوا و محافظش رو میاره و به جانگ و دکتر میگه که اون دختر جین گوسان نیست و معلوم نیست کیه و دستور میده اونها رو بکشن


در همین حین کاپیتان با سربازها سر میرسن و روی پرنسس شمشیر می کشن و هر چی پرنسس میگه اصلا توجهی نمی کنن

پرنسس هم که زرنگ تر از این حرف هاست و با یه عده سرباز اومده دستور میده سربازها می ریزن و همه رو محاصره می کنن .

جانگ وقتی این شرایط رو می بینه به سربازها دستور میده شمشیرهاشون رو بندازن و تسلیم بشن

دکتر به پرنسس میگه : اینها سربازهای کاپیتان هستن که شاه و پرنس چهارم رو همراهی کردن و بعد از مرگ شاه ، کاپیتان تصمیم گرفته شورش کنه اما دکتر و جانگ به قصر برگشتن و سعی داشتن اون رو هم از تصمیمش منصرف کنن

و بعد کاپیتان برای نشون دادن حسن نیت کامل ، خودش رو معرفی می کنه و اینکه چه طور زنده مونده و می خواسته انتقام مرگ بی رحمانه پدرش رو بگیره و به این شرط که امتیاز پدرش رو برگردونن حاضره برای پرنسس کار کنه

پرنسس وویونگ توضیح همه رو قبول می کنه اما هر چی در مورد حضور سونهوا می پرسه کسی نمی تونه چیزی بگه . اون هم سونهوا رو مستقیم به پسرچهارم وصل می کنه و دستور مرگ اون و محافظش رو صادر می کنه

وقتی کار به اینجا میرسه جانگ هم زانو میزنه و از سونهوا دفاع می کنه و میگه که اون یه زن شیلاییه که اونها عاشق هم شدن و اون به خاطر جانگ به اینجا اومده و وارد این ماجراها شده و هیچ تقصیری نداره

پرنسس وویونگ با شنیدن عشق جانگ و سونهوا حسابی شوکه میشه و تحت تأثیر قرار می گیره به خصوص وقتی جانگ دست های سونهوا رو باز می کنه و اون رو بغل می کنه


اون شب هیچ کس نمی تونه تا صبح بخوابه و صبح اتفاق دیگه ای رقم می خوره .
حال شاه بدتر میشه تا جایی که پرنسس به جای دکتر شخصی شاه ، دکترهای تی هاکسا رو برای معاینه میاره و اونها می فهمن که شاه به دیابت دچار شده و اون قدر هم پیشرفت کرده که زمینه بیماری های دیگه رو هم فراهم کرده و خلاصه دیگه زنده نمی مونه

دوهام هم که شصتش خبردار میشه که یه خبرهایی هست میره و قسمت دارو رو در تی هاکسا می گرده و پرونده پزشکی شاه رو پیدا می کنه

بلافاصله میاد پیش بویوسن و بهش خبر میده که شاه به دیابت دچار شده و خیلی هم پیشرفته است و اینکه همه چیز رو از تو مخفی کردن به خاطر ترس پرنسس و ملکه است چون بالاخره بعد از مرگ زود هنگام شاه تو به سلطنت میرسی

از طرف دیگه ملکه هم که شوهرش رو رفتنی می بینه از وویونگ می خواد که به ازدواج با دوهام فکر کنه تا از این طریق اونها بتونن خودشون رو حفظ کنن و از این شر نجات پیدا کنن

وویونگ هم که از یک طرف تحت تأثیر عشق پاک جانگ و سونهوا قرار گرفته و از طرف دیگه نمی دونه باید برای نجات خودشون چه کار کنه تمام شب رو تا صبح گریه می کنه

دکتر خبر میاره که حال شاه بده و باید کاری کرد چون قرار بوده قبل از به تخت نشستن بویوسن شورش انجام بشه اما با مرگ زودهنگام شاه و نداشتن نیروی کافی ، اوضاع حسابی به هم می ریزه

جانگ که حسابی به هم ریخته از اونجا خارج میشه و سونهوا هم دنبالش میاد تا دلداریش بده اما جانگ به سونهوا میگه که باید به شیلا برگرده چون اون باید به عنوان پرنس چهارم در راهی قدم بگذاره که هر لحظه مرگ اون رو تهدید می کنه ؛ راهی که پرنس آجا و شاه هم اون رفتن

و در این حین پرنسس که برای دیدن جانگ اومده بود ، تمام حرف ها رو می شنوه و به هویت آخرین پرنس پی می بره

در قسمت بعد چه اتفاق هایی رخ میده ؟
با مرگ شاه سر پرنسس ، جانگ و دکتر چه بلایی میاد ؟
پرنسس وویونگ برای حفظ خودش و مادرش چه کار می کنه ؟
آیا جانگ دست به شورش میزنه ؟

با ما همراه باشید . |