|
پرنسس به قصر برمی گرده در حالی که حسابی ذهنش به هم ریخته است و حس می کنه با تمام وجود بازیچه جانگ شده

در همین حین بویوسن هم سر میرسه و بهش میگه : من هرچند تو خواهر تنی من نیستی اما همیشه به چشم یه دوست بهت نگاه کردم و توی فکر صدمه زدنت بهت نبودم و ... و در نهایت اگر این دوستی رو می خوای پرنس چهارم رو به من تحویل بده

بعد از رفتن بویوسن ، پرنسس خیلی فکر می کنه و می بینه با توجه به حال بد شاه چاره دیگه ای براش باقی نمونه . برای همین یه نامه برای بویوسن می نویسه « کسی که این نامه رو میاره پرنس چهارمه » و بعد نامه و نشان پرنس چهارم رو میذاره توی جعبه

فردا صبح سونهوا مثلا برای عذرخواهی یه جعبه جواهرات میاره قصر و به پرنسس هدیه می کنه اما پرنسس که فکر می کنه سونهوا برای ملکه شدن عشق رو بهانه کرده حسابی باهاش بدرفتاری می کنه و در آخر بهش میگه برو بگو جانگ بیاد

سونهوا به جانگ خبر میده و جانگ خودش رو به قصر میرسونه و می بینه پرنسس یه میز شراب آماده کرده . پرنسس رو به جانگ میگه : وقتی برادرم و دوهام می خواستن با هم پیمان ببندن برادرم به دوهام شراب تعارف کرد .

اما موقعی که جانگ میاد برای پیمان بستن شراب رو بخوره ، پرنسس بهش میگه شرط خوردن اون شراب اینه که هیچ دروغی بین ما نباشه . چیز دیگه ای رو هم از من مخفی کردی ؟ و جانگ هم که نمی تونه حقیقت رو بگه به پرنسس میگه دیگه دروغی بین اونها نبوده

وقتی کار به اینجا میرسه پرنسس جعبه رو به جانگ میده و بهش میگه این یه هدیه از طرف خانم جین هست و ببر بده به بویوسن

جانگ هم بی خبر از همه جا جعبه رو برمی داره و میره پیش بویوسن و اون رو تحویل میده

دوهام قفل جعبه رو باز می کنه اما دقیقا زمانی که می خواد در جعبه رو باز کنه پرنسس سرمیرسه و میگه : جعبه رو اشتباهی فرستاده بوده . جعبه ها رو عوض می کنه و با جانگ از در اتاق میاد بیرون

وقتی دوهام در جعبه جدید رو باز می کنه می بینه توش جواهرات زنانه است و می فهمن که هر چی بوده در لحظه آخر نظر پرنسس عوض شده

جانگ هم که متوجه میشه یه داستانی این بین بوده با اصرار از پرنسس ماجرا رو می پرسه و پرنسس در جواب بهش میگه که می خواسته برای حفظ جان خودش ، جانگ رو تحویل بده اما در لحظه آخر متوجه شده که نمی تونه جانگ رو بکشه و به اون علاقه مند شده

پرنسس به اتاقش برمی گرده و نامه رو می سوزونه

و دوهام که بی خیال ماجرا نمیشه با جعبه برمی گرده و به پرنسس میگه : فکر کنم جعبه اولی درست بوده و لطفا اون رو بدید

وویونگ هم بهش میگه : اگر این طوره پس اشتباه از طرف خانم جین بوده نه من
دوهام هم که باور نمی کنه به پرنسس میگه : شما با اینکه فهمیدید اونها همه چیز رو از شما مخفی کردن باز هم بهشون اعتماد دارید ؟ ژنرال از شما خواستن صادق باشید و پرنس چهارم و تحویل بدید
پرنسس هم در جواب دوهام میگه : راز اونها عشق بود و به نظر تو از اول همه چیز رو می دونستی و مخفی کرده بودی . بگو ببینم نکنه خودت هم عاشق جین بودی و به خاطر همین با دکتر و جانگ دشمن شدی ؟ دیگه چه چیزهایی رو از برادرم مخفی کردی ؟ خودت چه قدر قابل اعتمادی و ... ؟
و خلاصه حسابی حال دوهام رو می گیره و اون رو مجبور به سکوت می کنه

جانگ پیش پرنسس میاد و در مورد طرح کشت برنج بیشتر باهاش صحبت می کنه و اینکه از این طریق می تونن قدرت بیشتری رو به دست بیارن .
کار رو شروع می کنن و حتی اشراف رو هم تحت تأثیر قرار میدن و اونها رو با خودشون همراه می کنن


و بعد جانگ پرنسس رو می بره و مخفیگاه و ارتش رو بهش نشون میده و این طوری این دو نفر با هم همراه میشن

اما اون شب خانم موجین توی خواب می بینه که دکتر به جای شاه خوابیده و در حال مرگه . همه دارن بالای سرش گریه می کنن که ناگهان بویوسن شمشیر می کشه و دکتر رو می کشه


خانم موجین که نگران حال دکتر میشه از جاش بلند میشه تا مطمئن بشه اما پشت در اتاق دکتر خدمتکار شاه رو می بینه و خدمتکار بهش میگه که حال شاه وخیم شده
خانم موجین هم بهش میگه که خودش دکتر رو بیدار می کنه و ازش می خواد تا به مندس گومو هم خبر بده

اما وقتی دکتر رو بیدار می کنه وانمود می کنه که به سرعت نیاز به کمک دکتد پیدا کرده و بالاخره موفق میشه دکتر رو از قصر بفرسته بیرون

اون شب پزشکان قصر هرچه قدر تلاش می کنن دیگه کاری از دست شون برنمیاد و بالاخره شاه میمیره

قصر به هم میریزه ولی در میان این همه آشفتگی دالسول به یاد جانگ و دکتر میفته و سراغ اونها رو از خدمتکار می گیره . خدمتکار هم ماجرا رو تعریف می کنه

دالسول خبر رو به بویوسن میده و اون هم دستور میده جانگ و دکتر رو دستگیر کنن بیارن تا ماجرا پرنس چهارم مشخص بشه

خانم موجین از گومرو و ئین جین می خواد که برن پیش سونهوا و خبر مرگ شاه رو بهش بدن و بهش بگن که باید سریع یه عده سرباز بفرسته و مانع برگشت جانگ به قصر بشه

خودش هم میره پیش دکتر و با هزار دروغ و کلک دکتر رو با خودش می بره

پرنسس هم که بعد از سرکشی به سربازها و زمین های کشاورزی هنوز به قصر برنگشته ، از مرگ پدرش خبر نداره و یه گوشه نشسته و هرچه قدر سعی می کنه با جانگ حرف بزنه نمی تونه
بالاخره جانگ سرصحبت رو باز می کنه و بهش میگه : من به شما وفادار می مونم اما نمی تونم عشق شما رو قبول کنم چون واقعا خانم جین رو دوست دارم

ولی دکتر وویونگ بهش میگه : مجبور نیستی من رو دوست داشته باشی اما تنها راهت اینه که با من ازدواج کنی و چون ... اما قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه دوهام با سربازها در رو باز می کنن و وارد قصر تابستانی میشن

در قسمت بعد چه اتفاق هایی میفته ؟
بویوسن چه بلایی سر جانگ و پرنسس وویونگ میاره ؟
آیا دکتر بعد از شنیدن خبر مرگ شاه می تونه برای نجات جانگ کاری انجام بده ؟

با ما همراه باشید .
|