|
دكتر پوم را از سوكه مي گيره و مي زارتش تو ماشين تا ببرتش خونه 
پدر بزرگ بيدار مي شه مي بينه تو جاي پوم خوابيده و پوم هم نيستش 
كه دلش براي اون تنگ مي شه و بلند مي شه مي ره بيرون مي شينه و مي زنه زير گريه 
سوكه هم از اينكه نمي تونه براي بچه خودش كاري بكنه خيلي ناراحته و داره به خرس پوم كه جا گذاشته نيگا مي كنه 
دكتر هم پوم را مي ياره و سر جاش مي خوابونه 
و مي ره پدر بزرگ كه بيرون خوابش برده را هم بغل مي كنه و مي بره مي خوابونه 
پدر بزرگ صبح كه پوم را مي بينه خيلي خوشحال مي شه مامانش هم خيلي دعواش مي كنه كه چرا گذاشته رفته و.... 
يونگ شين مي ياد به دكتر بگه كه پوم پيدا شده و نگران نباش و.... نمي دونه كه اصلا خود اون بوده كه اونو به خونه آورده 
دكتر هم كه خيلي خوابش مي ياد و همه شب را نخوابيده همون طوري جلوي در خوابش مي بره 
كه يونگ شين وقتي مي بينه اون همون جا خوابيده مي ياد براش تشك پهن مي كنه و مي برتش سر جاش مي خوابونه 
پوم صبح كه بيدار مي شن همه مي ياد پيش دكتر و باهاش خوش و بش مي كنه و راجع به ايدز حرف مي زنه 
پوم كه به حرف سوكه كه گفته اين لباس جادوييه و اگه بپوشي كسي ازت ايدز نمي گيره اطمينان داره و ديگه خيالش از اينكه نكنه كسي ازش وابگيره راحته و حالا هم مي خواد بره مدرسه كه مامانش مي گه نه ولي اون از دروغ روز قبل كه گفته بود جشن دو سالانه ي مدرسه است ناراحته و به مامانش م گه تو دروغ گويي 
دكتر كه مي خواد كاري كنه كه پوم به اون گوش بده و از طرفي مواظب اون باشه مي برتش تو اتاق خودش و بهش مي گه تو يه فرشته اي كه ممكنه افراد مختلفي بخوان تو را اذيت كنن من هم از آسمون اومدم تا نگهبان تو باشم و پوم هم از روي بچه گيش باور مي كنه 

يونگ شين هم داره از پشت در اتاق گوش مي كنه 
كه وقتي دكتر مي ياد بيرون مي بينه اون پشت در اتاق نشسته 
مي ياد نبضش را مي گيره تا ببينه حالش بهتر شده يا نه 
دكتر قلابي هم داره سعي مي كنه مردم را با ايدز آشنا كنه و به اونا بفهمونه كه به اين مفتي ها كسي وا نمي گيره 
اين اقاهه كه يادتونه كلي خوراكي براي پوم اينا مي ياره تا به نوعي همدردي كنه و پوم را هم بغل مي كنه تا به خاطر رفتارهاي بد مردم عذر خواهي كنه 


مامان سوكه مي فرسته دنبال يونگ شين تا باهاش حرف بزنه و بهش بگه كاري كن كه سوكه دور و برت نگرده و ..... 
كه دكتر نمي زاره اون بره و خودش مي ره جايي كه مامان سوكه با يونگ شين قرار گذاشته 
و به اون مي گه من ديگه نمي زارم سوكه دور و بر يونگ شين بپلكه خواهشا شما هم براي يونگ شين دردسر درست نكن كه اون پير زن هم از اينكه اين دكتر تحصيل كرده داره وقتش را با اين خانواده هدر مي ده سرزنشش مي كنه و .... 
دكتر بعد از قرار هم همون جا مي مونه و به اتفاقات جاري فكر مي كنه و به يونگ شين هم زنگ مي زنه كه بياد پيشش 
يونگ شين هم مي ره مي بينه اون تو سرما نشسته 
و اونقدر مشروب خورده كه داري پيلي مي ره ولي خودش مي گه من هنوز هم جا دارم كه مشروب بخورم و هنوز مست نشدم 
مي شينن با هم صحبت مي كنن و در اخر هم يونگ شين به دكتر مي گه به سئول برگرد و وقتت را با ما طلف نكن 
فقط برگردبه سئول و اينجا نمون 
ولي دكتر به جاي اينكه بره اونو توي بغل خودش مي كشه و.... 
|