|
وزير بيچاره كه حالا عشقش را در بغل يه نفر ديگه و لباش را رو لباي اون مي بينه كم مونده كه ديوونه بشه و مثل خل و چل ها راه مي افته بدون مقصد مي ره 
اون باديگارد جين ئي هم كه مي فهمه اين كارهاي جين ئي از رو علاقه نييست و برا اينكه وزير رهاش كنه بره دست هاي اونو پس مي زنه و مي گه لازم نيست به خاطر من به خودت صدمه بزني 
ولي دل وزير تاب نمي ياره و مي ياد سراغ جين ئي و مي گه چرا با من اين كارو كردي؟ جين ئي هم كه دل خودش خونتره مي گه من يه هنرمندم و تو يه وزير من بايد به كار خودم برسم و تو هم هب كار خودت چه انتظلري از من داري كه نمي تونم كاري بكنم 
دوست مامان جين ئي كه مي بينه اون شبونه يه گوشه نشسته تو فكره مي فهمه كه دلش بد جور گير وزيره ولي ممي ره دلداريش مي ده و مي گه به رقصت برس و سعي كن بالا بري 
وزير هم مي ره سر كار خودش يعني همون تحقيق و بررسي درباره موسيقي كره ولي خداييش دستش به كار نمي ره 
همين طور جين يي كه استاد به خاطر حركات نادرست بدنش مرتب تنبيهش مي كنه و بهش مي گه چرا وقتي حواست جاي ديگه است اسم خودت را يه رقاصه مي زاري 
اون يكي استاد يعني بانوي رقاصه هاي قصر هم داره به شاگردش رقص طبل را ياد مي ده كه بلكي از اين راه بتونه بر جين ئي غلبه كنه 
جين ئي سعي مي كنه تمرين هاي سخت سخت كنه تا بدنش كمي نرمال بشه و بتونه برقصه و باديگاردش هم در تمام طول مدت همراهشه 
اينو هم كه مي شناسين كارگر قصره كه سالها عاشق دوست جين ئي (هموني كه چند بار با لرد كيم خوابيده ) بوده و حالا ازش مي خواد كه اون صيغه اش بشه (اخه رقاصه ها نمي تونن زن يه نفر بشن وليس صيغه مي تونن بشن) 
كه اونم مي گه من از لرد كيم حامله هستم!!! 
خبر به گوش بانوهاي ارشد مي رسه و اونو حسابي بازخواست مي كنن كه چرا جلوي خودش را نگرفته و باعث اين كار شده كه اونم مي گه اون بچه ي لرد هست 
ننه اون دختره هم كه تمام عمرش را نوكري كرده از اينكه دخترش تونسته از يك مقام عاليرتبه بچه دار بشه خيلي خيلي خوشحاله و به ديگران فخر مي فروشه 
به بانو مي گن كه يه مقام عاليرتبه به شهرمون اومده و جين ئي را براي ساز زدن و پذيرايي از اونا بفرست كه بانو مي گه اون در حال آماده شدن براي مهماني حكومتيه و من چند تا از دخترا را مي فرستم و اونا مي فرستم كه يه كم ساز بزنه و برگرده 
مهماني شروع مي شه و مردهاي اونجا همش سراغ جين ئي را مي گيرن 
تا اينكه بلاخره جين ئي و استاد موسيقيش با هم وارد مي شن 
اون مردي كه از شهر اومده تا موسيقي جين را مي شنوه و ايضا اونو مي بينه به بغل دستيش مي گه من اينو جايي ديدم يارو هم فك مي كنه كه اون عاشق جين ئي شده اونم مي گه اون منو ياد كسي مي ندازه كه مي شناسمش اون يه فاحشه بود و من خيلي سال قبل وقتي به اين شهر اومدم يه شب باهاش بودم به قصد تفنن ولي اون ..... 
جين ئي در اين لحظه نواختن را قطع مي كنه و مي گه بقيه اش را بگو كه طرف مي گه نه شما سازتو بزن كه جين ئي مي گه اگه بهم بقيه اش را بگي امشب باهات مي مونم 
اونم مي گه مي خواي يه شب باهام باشي و بعد همه عمر ازم خواهش كني كه پيشت باشم؟؟ 
و جين ئي كه متوجه مي شه اون پدر خائنش هست ماوقعي كه از مادرش شنيده را جلوي همه تعريف مي كنه و آبروي اونو مي بره 
طرف كه خيلي تعجب زده شده از اون مي پرسه كه تو كي هستي و اين ماجراها را از كجا مي دوني كه جين ئي هم مي گه اون زن نوازنده معروف كره مادر منه 
و به علامت بي احترامي و توهين آب را به صورت اون مرد مي پاشه و اونجا را ترك مي كنه 
بعد از اون اتفاق دوست مامان جين ئي پيش اون مي ياد و مي گه وانمود كن امروز اتفاقي نيفتاده چون مادرت خيلي اونو دوست داره و 20 سال منتظرش بوده جين ئي هم قول مي ده كه چيزي نگه 
و وقتي مي ياد تو اتاق مادرش مي بينه كه اون داره خودش را بزك مي كنه و وقتي مي فهمه جين ئي اومده بهش مي گه دخترم خودت را اماده كن بابات اومده بايد بريم به ديدنش و خيلي خيلي هم خوشحاله 
جين ئي و مادرش هب ملاقات پدر مي رن و خوش و بش هاي تصنعي انجام مي شه و پس از مدتي جين ئي اتاق را ترك مي كنه تا اونا تنها باشن 
اونم براي شوهرش ساز مي زنه و مدتي با هم هستند 
جين ئي كه از عشقيكه نمي دونه درسته يا غلط برداشت هاي مختلفي داره و گيج شده 
بعد از يك روز پدر با بدرقه جين ئي و مادرش به شهر بر مي گرده 
اين دختره رقيب جين ئي هم مي ياد پيش لرد تا داغ اونو تازه كنه تا يه جورايي بتونه يه بلايي سر جين ئي بياره تا از گردونه خارجش كنه 
و مي ياد پيش بانوي جين ئي و مي گه عاليجناب خواستندكه روز مسابقه رقص طبل و رقص ماهي انجام بديم پس خودتونو آماده كنين 
وزير هم كه چپ مي ره راست مي ياد جلوي راه جين ئي سبز مي شه تا بلكه بتونه اونو مال خودش كنه 
جين ئي دل شكسته هم در خلوت براي خودش ساز مي زنه تا بلكه گوشه اي از غم هاش را پاك كنه 
اين دختر خانوم كه عشق وزير كورش كرده مي ياد تا خودش را به وزير عرضه كنه تا هم وزير را مال خودش كنه و هم ضربه ي روحي محكمي به جين ئي بزنه ولي اون اونو پس مي زنه و محل سگ هم به دختره نمي زاره 
و شبانه راه مي افته تو باغ تا تنهاييشو با تنهايي شب پر كنه كه باديگارد جين ئي را مي بينه و با هم يه دور مسابقه تير اندازي ميزارن 
يه مراسم توديع براي وزير برگزار مي شه و قرار مي شه كه امروز به مقصد پايتخت اونجا را ترك كنه 
همه رقاصه ها مي يان و به احترام خدماتي كه انجام داده بهش اداي احترام مي كنن 
و در حالي كه وزير اصلا دوست نداره جين ئي را ترك كنه سوار بر اسبش مي شه و مي ره 
جين ئي كه تاب نمي ياره لحظاتي بعد سوار بر اسب به دنبال وزير مي ره 
و بهش مي رسه و تو جنگل ها همديگه را ملاقات مي كنن در اصل وزير يه كمكي از راه را بر مي گرده و تا جين ئي را مي بينه مي گه پيش خودم احساس كردم كه اگه بيام اينجا تو را مي بينم من برگشتم چون چيزي را كه مال خودم نبود برده بودم و بهش مي گه من اگه ازت مي خواستم كه دوست من باشي مي تونستيم هميشه با هم باشيم شعر بخونيم و .... ولي من ترجيح مي دم از دستت بدم تا اينكه دوستت باشم من قلبم را كه مال خودم نيست برده بودم من براي اولين بار عاشق شدم و قلبم را به تو مي دم و مي رم. 


و اين اشك هاي جين ئي هست كه در مقابل صداقت حرف هاي وزير جاري مي شه 
و كمي هم صحنه هاي عاشقانه با موسيقي با كلام كره اي رخ مي ده 
و تصميم مي گيرن كه براي اخرين بار با هم در كلبه اي كه اون نزديكي هست بمونن 
و شب را براي اولين و اخرين بار با هم سپري مي كنن 
صبح كه جين ئي از خواب بلند مي شه مي بينه كه جا تره و بچه نيست و حالا اون مي مونه و يه قلب شكسته 
و تنها چيزي كه براش به يادگار مونده فولوتي هست كه وزير براش گذاشته 
وزير هم بلاخره پا روي دلش مي زاره و اون شهر را به مقصد پايتخت ترك مي كنه 
و اين اشك هاي جين ئي است كه در فراق عشق پنهانش مي ريزد 
|