|
اين قسمت از حياط خونه ي يونگ شين اينا شروع مي شه و دكي داره صورت آقاي لي را اصلاح مي كنه 
كه در حين كار ياد حرف هاي ديشب سوكه مي افته كه مي گفت من خون دل خوردم و هشتا را نه تا كردم و من باباي پوم هستم و .... تو نمي توني اينجا با اونا بموني و.... كه هر از گاهي هم تو فكر فرو مي ره و يه گندي تو صورت اقاي لي مي زنه 


ولي با هر زاجراتي هست اين اصلاح را تموم مي كنه و آقاي لي هم كه خيلي كيف كرده 
يونگ شين هم دنبال پوم راه افتاده و سعي داره كه اونا راهي مدرسه كنه ولي اون به هيچ وجه راضي نمي شه و قبول نمي كنه كه به مدرسه بره 
اگه بچه ها ايدز بگيرن چي؟ اگه اون دوستم دوباره بخواد سر منو بشكنه چي؟ اگه دوستام باهام بازي نكنن چي؟؟؟ من نمي رم نمي رم نمي رم!!! 
و از دست ماماني فرار مي كنه و مي گه مي رم خونه ي مادر بزرگ بازي كنم كه ماماني هم هر چي مي گه نه تو نبايد اونجا بري فايده نداره كه نداره 
پوم همين طور كه داره مي دوه مي رسه وسط جاده و سوكه هم كه با ماشينه نزديك بود بهش بزنه ولي خدا اوني كه اي بي اس را اختراع كرد بيامرزد 
پوم از اين فرصت استفاده مي كنه و با تمام قوا مي دوه تا ماماني بهش نرسه. سوكه هم پياده مي شه و دست يونگ شين را مي گيره و مي گه بزاره بره چي كار بچه داري 
كه يونگ شين هم مي زنه تو ذوقش و مي گه تو اصلا چي كاره ي اين مملكتي؟ اصلا به تو چه؟ من هر چي دوس دارم به بچه ام ياد مي دم !!!!!! 
يونگ شين مي خواد بره كه سوكه بغلش مي كنه و محكم فشارش مي ده و هر كاري مي كنه نمي تونه از بغلش بياد بيرون هي مي گه ولم كن ولم كن ولي فايده نداره 
زنان جزيره كه دارن مي رن سر كار اونا را مي بينن و آبرو ديگه براي يونگ شين نمي مونه 
يونگ شين جوش مي ياره حسابي ها ديدنيه جوش آوردن يونگ شين كه هر چي از دهنش در مي ياد نثار سوكه مي كنه بهش مي گه فك كردي چون ننه بابا ندارم هر كاري دلت خواست مي توني بكني؟؟ من تا حالا ازت بدم نمي يومد و خاطره ي بدي از تو نداشتم ولي با كار امروزت ازت متنفر شدم و خاطره بد تو تا ابد تو ذهنم مي مونه 


و مي خواد بره كه سوكه مي گه من گناه بزرگي نسبت به تو انجام دادم كه انگاري داغ دل يونگ شين تازه مي شه و مي بافونه سوكه را به هم (ظاهرا يك شب كه سوكه مست بوده راجع به زنش تو قمار خونه قمار كرده و از اون شب يونگ شين از اين متنفر شده) 

و يونگ شين در حالي كه اشكاش سرازير شده از اون مردك خداحافظي مي كنه 
و مي ياد در خونه مادر سوكه و مي گه اومدم دنبال پوم كه مامان بزرگه هم به خاطر اينكه دل خوشي از اون نداره هر چي از دهنش در مي ياد به اون مي گه و مي گه اصلا پوم چرا از اين همه جا بايد بياد اينجا؟؟؟ تو شومي تو پليدي زود از اينجا دور شو و دور و بر سوكه هم نپر(خبر نداره كه سوكه پاچه خواري مي كنه و يونگ شين محل سگش هم نمي زاره) 
در اين حين سوكه سر مي رسه و مي بينه كه مامانش داره از ايفون به يونگ شين بد و بيراه مي گه يه داد اساسي سر مامانش مي زنه و اونم از ترسش لال مي شه 
و معلوم ميي شه كه پوم هم اينجاست و مامان بزرگه دوست داشته پيشش بمونه برا همين خواسته يونگ شين را دك كنه 
يونگ شين هم كه مي خواد راه سوكه را ببنده كه چپ و راست از فرصت ها استفاده نكنه و هي خودش را به اون نچسبونه بهش مي گه: لطفا دور و بر من نچرخ خداييش برو بزار يه نفس راحتي از دستت بكشيم.تو ديگه تو قلب من جايي نداري 
سوكه كارد بزني خونش در نمي ياد و با عصبانيت مي پرسه اگه من تو قلبت نيستم پس اون مين گي سو تو قلبته؟ 
جواب يونگ شين آب پاكي را رو دست سوكه مي ريزه و دنيا رو سرش خراب مي كنه 
دكي جون پدر بزرگ را بعد از اصلاح برده حموم و اون پير مرد هم داره به واسطه يونگ شين يه حالي مي كنه 
سوكه با اعصاب خراب و ويرون مي ياد تو خونه كه خواهرش مي گه اون رفته تو حموم قايم شده از ترسش 
ماماني هم مونده حالا چي كار كنه ؟؟ سوكه بلايي سرش نياره خيليه 
سوكه هم مي ياد پشت در و هر چي تو دلشه مي ريزه بيرون فك كنم يه همچين سرنوشتي كه پوم داره خودش هم داشته يه چي تو مايه هاي اينكه مامانش طلاق گرفته .... 
يونگ شين هم كه بعد از يك ماجراي طولاني به خونه بر گشته مي بينه كه به به اين دكي كه چي كارها با اقاي لي نكرده ازش تشكر مي كنه ولي اين لي نامرد باز هم مي پرسه سوكه كجاست ؟ سوكه مال يونگ شين منه مردك بي شعور (خطابش دكي جونه) 
دكي هم كه به خواست استادش براي رسيدگي به مريض به جايي اعزام مي شه به يونگي هم مي گه بيا با هم بريم تو راه هم همش ازش مي پرسه مي شه من شورت باشم مي شه زن من بشي (چه نديد بديه اين دكي جون ، بابا يه كم تحمل كن خودش به دست و پات مي افته) 
سوكه هم با پوم مشغول بازي مي شه تو خونه اشون و قرار مي شه براي بچه گربه ي پوم يه خونه بسازه 
از اون طرف اين دو تا هم رفتن تو خونه ي يه پيز زن خيلي مريض احوال و دارن معالجه اش مي كنن 
يونگي مي ره غذا بپزه براي پير زنه كه دكي مي ياد و غذا را مي چشه و مي گه خيلي خوشمزه است به من هم مي دي؟؟ خلاصه خيلي سر به سر يونگي مي زاره 
دكي مي ره هيزم بشكنه كه تا حالا از اين كارها نكرده و خيلي ريپ مي زنه يونگي مي ياد بهش مي گه نشكنه النگوهات اين چه وضعشه؟؟؟ بزار خودم بعدا مي شكنم 
كه كي هم قات مي زنه و مي گه من خيلي كارهايي تو اين مدت كردم كه تا حالا تو عمرم نكرده بودم اينا همش به عشق تو و پوم و پدر بزرگه( البته خالي مي بنده همش به خاطر همون اوليه هست) تو به من درس هاي بزرگيس دادي تو باعث شدي منيي كه اينقدر يه دنده و نمي دون چي و چي بودم ادم بشم 
حالا مي دوني تو چه جونوري هستي؟؟؟ 
و يونگ شين فقط لبخندي مليح نثار او مي كند كه دل براي دكي نمي زاره و دلش را مي بره حسابي!! 
دكي هم يه چوب ديگه مي شكنه و باز هم ريپ مي زنه مي پرسه اينجا ها هيزم فروشي نيست و كلي با هم مي خندند. 
ادامه دارد...
|