|
جومونگ مي ياد ميي بينه كه سوسونو در خطره جنگ نماياني مي كنه و اونا را تار و مار مي كنه مامورهاي راهزن ها هم فرار مي كنن و بعد از فرار اونا بقيه كاروان هم سر مي رسن و يه نفر كه جا مونده بود را شناسايي مي كنن 
جومونگ به خانومي مي گه شما ايشونو مي شناسي كه اون مي گه نه ولي سايونگ مي گه من يادم مي ياد اون يكي از سربازهاي فلان شورشيه كه مي خواستيم بهش اسلحه بفروشيم و حالا با ما دشمن شده 
اين آقا دزده هم اعصابش حسابي قاتي پاتيه كه چرا ماموراش نتونستند از پس يه الف دختر بر بيان و اونو اسير كنن 
جلسه مي گيرن و راجع به اين مسئله تصميم مي گيرن و متوجه مي شن كه اونا حالا يه عده شورشي خيلي خطرناك هستند كه حالا در اين منطقه ساكن شدن و جلوي كاروان ها را مي گيرن و اونا را لخت مي كنن 
جومونگ كه دوست نداره به اين اسوني ها تسليم بشه دار و دسته اش را بر مي داره و مي ره شناسايي دزدها و راه و اينكه راهي براي خلاص شدن از دست اونا وجود داره يا نه 
فرماندار هيون تو اومده ديدن شاه و ازش خواسته كه نيرو به هان بده تا بر عليه يه جايي بجنگن و اگه نيرو نده نمكشون را قطع مي كنن 

اين سه تا هم غزا گرفتند كه اگه شاه نيرو نده چه خاكي قراره به سرشون بريزن و دوباره جنگ و خونريزي و... 
فرماندار هيون تو شازده داسو را طلب مي كنه و بهش مي گه ما هواتو داريم و اگه شاه بشي چاكرتيم و مخلصتيم و ... تو هم سعي كن نظر باباتو جلب كني كه با ما راه بياد 
داسو مي ياد پيش بابايي كه نظر اونو جلب كنه كه به هان نيرو بده ولي شاه سرش داد مي زنه و مي گه سرم بره غيرتم نمي ره !! 
اينم كه ماريه داره منطقه را شناسايي مي كنه كه ببينه چه خبرهايي هست 
مي فهمه كه دزدان كجا هستند و چطوري كاروان ها را لخت مي كنن و به نوعي عبور از اين تنگه محاله 
اين 3 تا هم رفتند به محل سكونت دزدا تا اونا را شناسايي كنن 
اينم كه رييس دزداست مرتب به سربازهاش مي گه اونا را زير نظر داشته باشيد كه اگه در برن پوستتون را مي كنم 
سوسونو تحت فشارهاي اهالي كاروان راضي مي شه كه عقب نشيني كنه و به شهرشون برگردن 
كه ناقافل جومونگ سر مي رسه و مي گه صب كنين من خيلي زحمت كشيدم كه اين سفر نصيبم بشه نمي خوام مفتي از دست بدم به من 3 روز وقت بدين تا مشكلات را حل كنم اگه نشد بر گرديم. 

و با دوستاش تحت عنوان يه شبه قافله مي يان تو مسير دزدها تا اونا بيان و مثلا اينا را غارت كنن و اينا را ببرن پيش دزدها 
همين طور هم مي شه و دزدها مي يان و اونا را دستگير مي كنن و به مقر دزدها مي برن 
فرمانده هم اونا را كه مي بينه خوشحال مي شه كه لا اقل دوستاش تونستند يه كاروان را غارت كنن و اونا را مي ندازه زندان 
خبر به گروه هم مي رسه و همه مي فهمن كه جومونگ چي كار كرده حالا دل سوسونو به تاپ و توپ مي افته كه خدايا حالا چه خاكي به سرم كنن؟؟ 
خبر مي يارن كه كسي از بويو اومده برده ها را بخره كه جومونگ اينا هم جزعشون باشن 
اوه اوه اوه عجب كسي هم اومده نوچه ي اون خوك كثيف دوچي را مي گم 
و در همون لحظات اوليه متوجه مي شه كه جومونگ هم اونجاست و حسابي خوشحال مي شه 
جومونگ اينا كه از اول هدفشون شناسايي و ... بوده با حيله هايي موفق مي شن سربازها را بكشن و از زندان فرار كنن و درست در وقتي كه مي خوان به اتاق رييس دزدها برن و اونو بكشن اون نوكر دوچي مي ياد جلوشون و تازه متوجه مي شن كه در دام اون افتادن 
همه سربازها اونا را دوره مي كنن و اگه كوچك ترين حركتي كنن جونشون را از دست مي دن 

نوكره مي ياد پيش دوچي و جريان را تعريف مي كنه و اونم خيلي خوشحال مي شه 
دوست دختر جومونگ كه پشت دره اين حرفها را مي فهمه و نگران مي شه و حسابي گريه اش مي گيره 
كاهنان هنوز در حال اجراي مراسم هستند حدود ده روزي مي شه كه اينجا جمع شده اند 
كه در آخرين مراحل كاهن اعظم غش مي كنه و اونو به داخل اتاق مي برن 
اين 3 تا كثافت هم دارن نقشه مي كشن كه چطوري شاه را قانع كنن و ... 
موپال مو كه از دوري جومونگ و ظلم شازده ها خسته شده داره داره به شازده ها بد و بيراه مي گه كه شازده كوچيكه سر مي رسه و حسابي بهش مي توپه و مي گه اگه ديگه اسم جومونگ را بياري مي كشمت 
شاه هم در اخرين ديدار با حاكم هيون تو رسما بهش اعلام مي كنه كه بهتون نيرو نمي ديم و دوباره اول دعوا درگيري مي شه 
كاهن مي ياد پيش شاه و بهش مي گه چرا نيومدي تو اين ده روز به من سر بزني ناسلامتي من كاهن اين مملكتم من برا خودم كه دعا نمي كردم برا بويو بوده كه شاه هم حسابي سبكش مي كنه و يه جورايي نمي خواد ريختش را ببينه و به اونم مي گه تو كاري كردي كه دلخوشي برا من نزاشتي 
سوسونو پا مي شه برا نجات جون جومونگ و بقيه (شما بخونين همون جومونگ) به مقر دزدها مي ياد تا با رييسشون صحبت كنه اونا هم به محض ورود خانومي اونو و سايونگ رو دستگير و به زندان مي ندازن 
برو بچ كه اونا را مي بينن اول فكر مي كنن كه كل كاروان را گرفتند كه سايونگ مي گه بانو برا صحبت با رييس دزدا اومده 
و درد دلش با جومونگ شروع مي شه كه چرا بهم نگفتي مي خواي چنين كاري كني؟؟ من مسئوليت دارم اگه طوريت مي شد من چه خاكي به سرم مي كردم؟؟ و نگاههاش بيشتر نگاههاي عاشقونه است تا ارباب و رعيتي 
ديدن اين دو تا در زندان ديدنيه مخصوصا با آهنگ خاصي كه در اين سكانس پخش مي شه و اينجاست كه سوسونو دلبري مي كنه: جومونگ من براي نجات جون تو حاظرم جونمو فدا كنم 
يكي از سربازها مي ياد و بانو را براي صحبت پيش رييس مي بره 
و جومونگ در آخرين لحظه اي كه داره خانومي مي ره بهش مي گه : منم جونمو براي تو فدا مي كنم 
|