|
لرد مي ياد پيش شاه تا اونو منصرف كنه ولي شاه كه خيلي عصبيه بر تصميمش تاكيد مي كنه و مي گه مراسم راطبق برنامه شروع كنيد. 
برنامه شروع مي شه و رقص گروه حامل جين ئي هم شروع مي شه سعي شده اين رقص از بهترين رقص ها بشه تا بتونه رو شاه تاثير بزاره 
اهالي
گيوسانگ يا همون خونه اي كه جين ئي توش بزرگ شد خيلي ناراحتند كه جين ئي
چنين كاري كرده و ممكنه با اين كار بميره و اومدن به مادرش مي گن تو چطور
مادري هستي كه اونو به كام مرگ فرستادي؟ 
بلاخره
رقص گروه تموم مي شه و گل حاوي جين ئي باز مي شه و اون رقصش را در ابتدا
به صورت نقاب دار شروع مي كنه و كسي نمي فهمه اون جين ئي هستش 
قدم
ها ، حركت ها همه چيز از يه انتقلاب حكايت مي كنه كارگردان سعي كرده با
نمايش لحظه به لحظه ي شروع رقص جين ئي و اعدام وزير تصويري به ياد موندني
بسازه كه الحق همين طور هم هست 

رقصي كه حرف مي زنه رقصي كه از دلي خونين مي گه رقصي كه پر از غم و اندوهه شروع مي شه و همه مات اين رقص شدن 
اون طرف داستان هم وزير را اماده ي اعدام كردن و حكم اعدام را در ميون مردم قراعت مي كنن 
و شاه مات و مبهوت رقصي شده كه داره از دل يه نفر حرف مي زنه 
ولي يكدفعه همه بهتشون مي زنه ..... بله جين ئي نقاب را بر مي داره و همه مي بينن كه اون جين ئي هستش 

و
حالا فقط جين ئي هست كه بايد رقصش را ادامه بده و همه اون چيزهايي كه مي
خواد به شاه بگه را با رقص به اون نشون بده ... بانوي رقاصه ها هم نگرانه
كه مبادا موسيقي قطع بشه چون اگه براي لحظه اي هم رقص قطع بشه ديگه تاثير
گذار نيست 
و
وزير صداي اهنگي غمگين را مي شنود كه گويي درد دل او را بازگو مي كند ...
اشك در چشمانش حلقه مي زند و به ياد لحظه هاي شيريني كه با عشقش داشته
گريه مي كند. 
جين ئي تمام وجودش را صرف اين رقص كرده و از ميان كلاهش دست نوشته اي را بيرون مي اورد كه همه رقص او در اين نوشته خلاصه مي شود: 
در يك شب طولاني زمستان
من بندهاي قلبم رو پاره مي كنم
و زير بادهاي بهاري مي گذارم
وقتي محبوب من در شب مي آيد
من او را كم كم رها ميكنم
وقتي محبوب من در شب مي آيد
من او را كم كم رها ميكنم 
پاها و دستهاي وزير را با طناب مي بندن و به 4 گاو مي بندنش و از 4 طرف اونو مي كشن 
و
شاه با وجودي كه مي داند اين جين ئي است كه مي رقصد اين همان زني است كه
بهترين وزيرش را از او گرفته باز هم مبهوت او شده و 4 دنگه ي حواسش را به
درد دلهاي او بخشيده 
حركات او و بازي او با دست نوشته اش كه در حكم محبوبش را دارد خون به دل حاضرين كرده و به جاي يك مجلس رقص يك مجلس واگويي درد دلها ساخته است 
وزير در ميان كشش گاوها زجر مي كشد ولي خم هم به ابرو نمي اورد تا كسي به عشق او نخندد 
و
اينجاست كه شاه دلش مي لرزد و به عشقي حقيقي مي گريد.... عشقي كه از سر
اخلاص بوده حال بالاترين مقام كشور را به تعظيم وادار مي كند....
عشق من عشقي است در دل
ني هوس باشد عزيز
عشق من عشقي است در اعماق جان
من به ياد لحظه هاي شاد عشقم
من به ياد لحظه هاي زندگي
من به ياد شهد لب هاي حبيبم
مي كنم بهرت روايت
پاس دار عشق مرا
پاس دار...


نه تنها شاه كه همه حاضرين اشك مي ريزند و به مفهوم رقص اين دلداده كه همه تلاشش را مي كند تا محبوبش را نجات دهد احسنت مي گويند. 
و وزير هنوز ميان مرگ و زندگي است 
كه ناگهان پيك شاه مي رسد و دستور توقف اعدام را مي دهد. 
و او براي لحظه اي به زندگي باز مي گردد. 
شاه دستور مي ده جين ئي را به زندان بندازن تا مجازات بشه 
بانو مي دوه جلو و از شاه مي خواد كه به جاي اون بانو را مجازات كنن كه بزرگترها مي گن تو چطور جرات مي كني روي حرف شاه حرف بزني 
ميونگ وول را به زندان مي برن كه بانو مي دوه طرفش و از سربازا مي خواد كه با اون حرف بزنه 
ولي جين ئي اصلا از دست بانو ناراحت نيست و خوشحاله كه جون وزير را نجات داده و از بانو هم تشكر مي كنه كه اين فرصت را بهش داد. 
مامان
جين ئي مي ياد پيش بانو تا بفهمه چي به سر اون دو تا اومد كه تا مي فهمه
وزير را بخشيدن ولي جين ئي مجازات مي شه خونش جوش مي ياد و مي خواد كه به
قصر بره تا اعتراض كنه ... اون مي گه من بهش اجازه دادم برم كه يا دو تايي
با هم بميرن يا دو تايي با هم برگردن 
شاه بار ديگر شعر جين ئي كه با ان رقصيد را مي خواند و به فكر فرو مي رود. 
از طرفي رقيب جين ئي پيش لرد مي ياد و ازش مي خواد كه جون اون دو تا را نجات بده و نزاره كه جين ئي مجازات بشه. 
و اما شاه جين ئي را احضار مي كنه و از اون مي خواد كه: 
متن گفتگوي شاه خطاب به جين ئي (استخراج شده از متن زيرنويس سريال هوانگ جين ئي توسط اصفهان فيلم):
22
00:19:58,355 --> 00:20:01,689
... تو
123
00:20:01,988 --> 00:20:04,504
تو از من بهتري
124
00:20:06,258 --> 00:20:09,424
تو از من بهتري
125
00:20:15,008 --> 00:20:18,114
بيست سال قبل
126
00:20:18,115 --> 00:20:21,766
من همسرم رو به خاطر تخت ترك كردم
127
00:20:23,708 --> 00:20:30,913
اما همسرم هيچ وقت من رو به خاطر اين تصميم سرزنش نكرد
128
00:20:33,438 --> 00:20:38,006
اون فقط دامنش رو بالاي يه سخره بزرگ گذاشت
129
00:20:40,145 --> 00:20:45,834
او فقط دامنش رو گذاشت و گريه كرد
130
00:20:48,811 --> 00:20:53,396
تمام اون شب هاي تنها و روزهاي بي شمار
131
00:20:53,915 --> 00:20:59,830
اون چه قدر گريه كرده و از عمق وجود آه كشيده ؟
132
00:21:02,640 --> 00:21:06,648
.. اما من ... هرگز
133
00:21:07,007 --> 00:21:13,778
من هيچ وقت اشكش رو از چشمش پاك نكردم
134
00:21:16,298 --> 00:21:18,176
عاليجناب
135
00:21:23,093 --> 00:21:25,378
... و حالا
136
00:21:25,379 --> 00:21:30,369
تو يه زني
137
00:21:32,111 --> 00:21:37,736
تو از من كه يه مرد هستم جرأت بيشتري داري
138
00:21:42,188 --> 00:21:46,623
تو امروز مردي
139
00:21:49,110 --> 00:21:55,759
من مي گم كه تو توي سلول زندان خودكشي كردي
140
00:21:56,390 --> 00:22:00,379
عاليجناب -
... و وزير كيم چانگ-هان -
141
00:22:01,033 --> 00:22:06,619
مي گن كه به خاطر زخم هاي شكنجه مرده
142
00:22:08,373 --> 00:22:12,539
يه شاه نمي تونه بر خلاف قانون خودش عمل كنه
143
00:22:13,607 --> 00:22:19,431
اين تنها راه براي نجات هر دوي شماست
144
00:22:20,552 --> 00:22:23,126
عاليجناب
145
00:22:27,426 --> 00:22:31,325
با وجود اينكه نتونستم از همسرم دفاع كنم
146
00:22:31,944 --> 00:22:36,079
مي خوام از عشقي كه بين تو و وزير
كيم چانگ-هان هست حفاظت كنم
147
00:22:36,080 --> 00:22:42,844
از اين به بعد بايد خودتون رو بهتر از قبل مخفي كنيد
148
00:22:44,776 --> 00:22:48,067
نذاريد هيچ كس پيداتون كنه
149
00:22:48,068 --> 00:22:52,622
اجازه نديد هيچ كس شما دو تا رو از هم جدا كنه
ولي جين ئي قبول نمي كنه و مي گه اگه اجازه بدين من به سانگدو برگردم
تو راه هم لرد را مي بينه كه احترام مي زاره و بهش مي گه كه من به سانگدو بر مي گردم

جين ئي داغون و مريض به خونه مي ياد و همه اهالي از نگراني در مي يان و دكتر مي يارن بالاي سرش و دكتر مي گه كه اون حامله است!!! 
ماماني
كه حسابي از دستش كفريه پيشش مي ياد و مي گه چرا قبول نكردي كه با وزير
بري؟؟؟؟ حالا با اين بچه مي خواي چي كار كني؟ كه اون مي گه اين بچه مال
منه نه اون 
طبق خواسته ي شاه جين ئي مجبور مي شه به قصر بياد و يك رقاصه ي دربار بشه 
وزير كه كم كم داره هوش مي ياد از لرد كه اونو به خونه اورده مي پرسه چي شد؟ جين ئي كجاست؟ 
و جين ئي از محافظش كه حالا مي دونه پسر نخست وزيره مي خواد كه از پدرش بخواد كه كمك كنه تا وزير به كارش برگرده. 
پسره هم مي ره اين خواهش را از پدرش مي كنه پدره هم با شرط اينكه اون به درس و مشقش بر گرده قبول مي كنه 
فردا
در جلسه ي دولت شاه از وزرا مي پرسه با وزير چي كار كنيم؟ من مي خوام
برگردونمش سر كارش كه همه مخالفت مي كنن ولي وقتي از نخست وزير مي پرسه
اون مي گه هر چي عاليجناب بخواد و خلاصه شاه هم قبول مي كنه 
وزير سر كارش بر مي گرده 

و جين ئي هم كه حالا يه رقاصه و فاحشه ي درباريه به سر كار خودش مي ره 

وزير
حالا دوباره يه فرد مهمه و كلي نوچه داره ... ولي از اين ناراحته كه چرا
جين ئي اونو ول كرده ... شب كه داره از در رقاص خونه ي دربار رد مي شه جين
ئي را مي بينه كه با مردهاي دربار خوش و بش مي كنه و خلاصه ..... 



وزير اشفته به خونه مي ياد و از كارگرش مي خواد كه به محل جين ئي بره و اونو دعوت كنه كه به اينجا بياد. ولي جين ئي دعوتش را قبول نمي كنه 
جين ئي هم كه تا اين روز تنش به تن مردهاي غريبه نخورده بود ديگه حالا شده مثل همه رقاصه ها كه كارشون اينه!!!! 
لرد مي ياد مي بينه كه: 

اونو صدا مي كنه و بهش نصيحت مي كنه كه به خودت بيا اون يه هنرمنده نمي تونه فقط مال تو باشه ولي اون به هيچ صراطي مستقيم نيست و مي گه اون زن منه و فقط بايد مال من باشه 

مادر جين ئي هم از بلايي كه سر دخترش اومده خيلي ناراحته و در بستر افتاده 
وزير ميونگ وول را براي ساز زدن و.... دعوت مي كنه و بهش پول مي ده اونم قبول مي كنه كه مثل بقيه ي مشتري ها براش بنوازه 

ولي
وقتي وزير سوال پيچش مي كنه كه چرا منو ول كردي؟ چرا وقتي شاه بهت فرصت
داد منو انتخاب نكردي؟ و .... اون طفره مي ره و ول مي كنه مي ره و مي گه
خواهش مي كنم ديگه دنبال من نيا تو يه وزير بلند پايه اي و من يه رقاصه 
هر چي هم ازش خواهش مي كنه كه بيا دوباره زندگي مون را بسازيم قبول نمي كنه و مي ره 
ولي شما فكر مي كنيد دل اون پيش وزير نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولي به نظر شما سر اين كارش چيه؟

رقيبش كه اين صحنه را ديده اونو ملامت مي كنه كه چرا اينقدر بي رحم شدي چرا مي بيني كه اون داره مي سوزه و كاري نمي كني ؟ 
دوست مامان جين ئي به ملاقات وزير خورد و خاكشير مي ياد و به اتاق خودش مي برتش 
و
بهش مي گه اگه قراره شماها از هم جدا بشين اون بچه را ....!! كه تا مي گه
بچه مي گه اون بچه ي منو حامله است؟؟؟؟؟ و پا مي شه به جستجوي جين ئي مي
دوه 
اونو در معبد پيدا مي كنه و ازش مي پرسه چرا نگفتي كه بچه ي منو بارداري؟؟ اونم مي گه اون بچه مال تو نيست 
ازش مي خواد كه همسر توافقي اون بشه و در اين صورت هم بچه بابا داره و هم لازم نيست جين ئي كارش را ول كنه ولي اون قبول نمي كنه 
جين ئي مي خواد بره كه وزير دستش را مي كشه 
اون دستش را مي خواد رها كنه كه بره از پله هاي معبد پرت مي شه پايين 
حالا ديگه خدا مي دونه چه بر سرش مي ياد..... 

انصافا كلي براي نگارش اين قسمت زحمت كشيدم
نظر خودتون را بگين كه من نقاط ضعف و قوت نگارشم را بدونم. اين نظرات
شماست كه به من روحيه مي ده.
ساعت 4:20 بامداد سه شنبه
قربان همگي: سپهر
|